سلطان منبى از اتمام كار و مدار افلاك بر وفق مراد شهريار در قلم آورد و عرض داشت كه اگر ركاب همايون بملطيه نهضت فرمايد نوعى از اعزاز «
a
» ملوك باشد سلطان را از مطالعهء نامه آثار سرور در اسارير پرنور ظهور يافت و فرمان بجملگى امرا در قلم آمد كه موكب همايون را به طرف ملطيه عزيمت است بىتوقّف متوجّه آن جهت كردند و خويشتن بطالع سعد نهضت فرمود در راه خراج و دماميل بر گردن سلطان خروج كرد و عنا و عذاب عظيم مى ديد چون بملطيه پيوست به دو سه روز پيشتر مهد رسيده بود و امراء كبار شام در خدمت آمده امير كندصطبل و شمس الدين التونبه استقبال نمودند و حالات و حكايات را ايراد كردند سلطان بر كمال كارگزارى ايشان ثنا فرمود و در اثناء آن درد و الم عظيم اثر كرد اطبّاء حاذق كه حاضر بودند گفتند اگر سر نيشتر بدان رسد خطر بزرگ متوقّع باشد اميد است كه بضماد و طلا سركند سلطان از غايت عجز دل از جان برداشت و فرمود كه فاسيل جرّاح را بخوانند چون حاضر شد ديد كه مادّهء نضج تمام يافته است سر در معرض خطر نهاد و نيشتر فروبرد فى الحال قيح و صديد روان شد و قراطاى طشت حاضر كرد چندانك ريم روان مىشد راحت بجان سلطان راه مىيافت چون بكلّى پاك شد خواب غلبه كرد و يك شبانروز در آسايش بود خلايق عالم از آن حالت متوهّم شدند پنداشتند كه مگر محذورى واقع گشت چون شهريار بيدار شد جرّاح را طلب
هامش
aعزارP