بودم در ديار قفجاق و روس آوازهء عدل و ناموس اين درگاه مى شنيدم از خرّمى روى بدين استانه نهادم و خواستم كه از دريا گذر سازم چون بمعبر خزر رسيدم هر خواستهء كه در تحصيل آن عمر كاسته بودم از من بستدند هنوز اين سخن به آخر نرسانيده بود كه ديگرى حكايت شكايت آغاز كرد كه من از طرف حلب رخت عزيمت بدين طرف مىبستم چون بولايت ليفون رسيدم مال را از من بستدند و چون ترسا را ازين درگاه ترس نباشد درد اين بيداد را درمان از عدل كدام سلطان طلب بايد داشت چون او سخن تمام كرد ديگرى فغان برآورد كه من از مقيمان انطاليهام هرچه در ايّام زندگانى اندوخته بودم در كشتى نهادم و سفر دريا پيش گرفتم فرنگ بر ما زد و هرچه بود بستد و اسير كرد چون اين تظلّمات بسمامع سلطان رسيد چون شير عرين در تاب و اضطراب رفت و فرمود كه در حال جبر احوال تجار كنند و روى بامرا و نامداران بارگاه آورد و گفت الروم إن لم تغز غزت مثلى مشهورست «
a
» ما آن طوايف را از غايت مرحمت آمن و ساكن گذاشتهايم اگر [ از ] كمال غباوت قدر آن نمى دانند و گزند بتجار ديار كه جانى را در بهاء امانى «
b
» نهادهاند و با ترس و بيم در اقاليم آواره شده مىرسانند اگر ما بگوشمال آن ضلّال رجال «
c
» ارسال كنيم معذور بلكه ممدوح و مشكور باشيم آنگه ملك الامرا حسام الدين امير چوپان را كه از قدماء امراء و سپهداران سلطنت بود فرمود كه با لشكرى تمام راه سغداق
هامش
aCp . Freytag , Prov . Ar . I , 558 .b. نانىGc. و رجالP