مبارز الدين عيسى و برادرانش پيش آمدند و گفتند حكم چنانست كه امير درين خانه رود جواب داد كه غلط است گفتند صوابست حالى كلاه بر زمين زد و گفت مرا آن روز كه سلطان در باغچه فرمود كه درختان پير را قلع بايد كرد و بجاى ايشان درختان جوان نشاند معلوم شد كه او چنين غدرى خواهد كرد اگر من آن روز تدارك مىكردم امروز عاجز نمى ماندم رضا به قضا دادم
دل از تن و جان و خانومان بركندم * از مرگ بتر چيست بدان خرسندم « * »
آنگه زين الدين بشاره امير آخر بدرآمد او را نيز در خانهء ديگر بازداشتند و با بهاء الدين قتلوجه همين خطاب كردند و بعد از همه امير مجلس برخاست و بسلوك آن راه ملزم شد چون همه گرفتار شدند پسر حقّهباز به خدمت آمد و گفت شاه را سلطنت خجسته باد غلامان سلطان و اميرداد غلامان امرا را كه «
a
» نشسته بودند بزندانخانه بردند و دروازهء سراى سلطنت باز گشودند و نوّاب بخانهاء امرا رفتند و اسباب و تجمّلات ايشان را در قلم گرفتند و همه بيوتات را مهر برنهادند و موكّلان برگماشتند و خانهء خويشان و متعلّقان جمله تاراج كردند سلطان را از غايت حقد كه از قبل چاشنىگير داشت قرار نبود مجد الدين اسمعيل والى قيصريه را نزد او فرستاد كه موجب كستاخى و تحكّمات كه مىنمودى چه بود جواب داد كه من در وقت غربت ترا و برادرت را
هامش
aطشره صفهدهRec . III , 276 , 8 ajoute* الاوامر العلائيه ص 268