و ده اسپ با زين و لجام و پنج غلام ارزانى داشت و فرمود كه امرا با او تكلّف كنند و ولايت زره را «
a
» كه صد هزار عدد حاصل و شصت نفر «
b
» حواشى بود به دو به حكم اقطاع رحمت فرمود ، نرجع الى ما كنّا بصدده چون سلطان از ميدان بايوان آمد فرمود تا تمامت حواشى و غلامان و متعلّقان امراء مقتول را سياست كنند و پسر حقّهباز بضمان «
c
» حكم انگشترى سلطان را بستد كه چون شب درآيد بامضا رساند در حال كمنينوس با يك غلام و ركابدارى سوار شد و بخدمة درگاه آمد و بار خواست و درشد و سر بر زمين نهاد و گفت امروز كه بنده از سراء سلطنت بوثاق خود رفت از متعلّقان و حواشى لشكرى انبوه گرد بر گرد من مىرفتند اين ساعت از آن جمله يك نفر غلام و ركابدارى مانده است سلطان فرمود كه سبب چيست جواب داد كه مگر سيف الدين نايب اجازت يافته است كه متعلّقان و غلامان امرا را هلاك كند چون مردم بنده شنودند جمله كوفتهء خاطر شدند و گفتند كه اگر فردا از تو گناهى كه موجب سياست باشد صادر شود با ما همين خطاب خواهد بود آن به كه پيش از حلول واقعه بتدارك حال خود قيام نماييم سلطان فرمود كه راست گويند و دستارچهء امان داد كه آن حكم باطل باشد و چون از قبل قتل امرا قناعت «
d
» يافت و وعاء خزاين بنقود و جواهر ممتلى شد در فتح بلاد و قلاع كه متاخم حدود ممالك بود شروع فرمود
هامش
a. غرس ايلىRec . III , 278 , 13 :b. نبزهPc. به زمينPd. فراغتRec . III , 280 , 10