هيبت شاه اين گاه شگرف در ديدهء عقل چاه ژرف نمود با خود گفتم با كوه مناطح كردن و با درفش پنجه زدن سر بباد دادن باشد بدين واسطه در سايهء خورشيد خسروان مقرّ و مفرّ جستن لازم افتاد اگر عاطفت شاهانه شامل گردد و با امان جان مرا از ممالك سلطان نانى باشد غايت بندهنوازى و نهايت چاكرفرازى خواهد بودن شهريار را گفتار او پسنديده آمد و گفت اگر اركان بيت صداقت را باوتاد قرابت احكامى كنيد تا اعتماد او بيشتر شود بهتر باشد چون كير فارد اين معنى استماع كرد خريدهء از مخدّرات در سلك باقى ملازمان حرم همايون سلطان آورد و شتات امور او بدان ملتئم گشت و منشور امارت آقشهر قونيه و ملكيت چند پاره ديه در مسطور گشته بر دست قصّاد نزد كير فارد فرستاد روز ديگر از اوج قلعه بحضيض بارگاه سلطان كه مماسّ اوج كيوان بود فرود آمد و زبان اعتذار گشود سلطان به عين رافت ملاحظت فرمود و مبالغت نمود كير فارد حضور سلطان را در قلعه التماس كرد و سلطان با چتر و سنجق سوى قلعه روان شد اهل قلعه با نثار و درم و دينار پذيره مىآمدند چون به بالا برآمد مزارع فراوان و مصانع بىكران و ذخاير بىپايان ديد بر آسانى فتح شكر نعمت كردگار را بتلاوت «
a
»
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي صَدَقَنا وَعْدَهُ
و نصر عبده ادا كرد و فرمود كه بر آن سنگ خاره بارهء بنا كردند آنگه آن مقام را بنام و لقب خود تشرّف انتساب ارزانى داشت
هامش
aKor . 39 , 74 .