كيوم واحد جنگ بود شبى سلطان در خواب ديد كه شخصى خوبسيما با او بدين عبارت در تكلّم آمدى
كه اين تنددز را دگر يار « a » نيست * كسى را برو دست پيكار نيست
و لكن جهانآفرين يار تست * چنين دز گرفتن هم از كار تست
سپاهت گر آهنگ گردون كنند * دماغ از سر مهر بيرون كنند
و گر سوى دريا بود راى جنگ * ز دريا به خشكى گريزد نهنگ
و ليكن چنين تختگاهى شگفت * بنيروى يزدان توانى گرفت « 1 »
سلطان از فرح اين بشارت از خواب درآمد و اين ابيات بر شقّهء اثبات كرد ، روز ديگر چون لشكر ظلام طريق انهزام پيش گرفت امراء كبار را كه بر دهليز حاضر بودند بار فرمود و حكايت خواب و ابيات بريشان خواند و صدقات فراوان از گاو و گوسفند و درم بر فقرا و مطّوّعه غزا «
b
» تفرقه كرد « 2 » همان شب راى دز خدا را از ممانعت و ابا ندا باديد آمد و اعيان و معتبران خود را بخواند و گفت ما را با دستگه سلطان پايدارى نخواهد بود اگرچه قلعهء ما با شهاب همزانو و با عقاب همپهلوست لكن از حكم قضا و قدر گذر كردن محال مىنمايد با پادشاهى كى فرّ خدائى دارد
هامش
a. بارPb.Cp . Rec . III , 238 , 11 .. عرّاP( 1 ) - الاوامر العلائيه ص 243
( 2 ) - ص 243