كارگاه وجود چنو نگارى ننگاشته «
a
»
يكايك از پى او روزگار ساخته بود * ز باب حسن هر آنچش به كار مىآمد « * »
فراز شد و بوسهء كه توشهء حيوة ابد باشد در ربود شهزاده از فرط رنجش و تاب به خدمت سلطان شتاب كرد و حال را عرض داشت سلطان او را طلب فرمود چون درآمد مفرزوم فرمود تا حكم سياست برو رانيد از بيم اراقت آبرو حاجب ابروى آشنايى گشاده كردانيد و طرف كلاه از پيشانى برداشت سلطان او را شناخت و در تفحّص حال اهمال فرمود و عذرى كه مناسب وقت باشد از مفرزوم بخواست و به زبان پارسى بيكى از خواص فرمود كه او را جايى «
b
» باز دارد چون سراى از اغيار خالى شد سلطان زكريا را طلب فرمود چون سعادت و اقبال دوان و خرامان از در در آمد و گفت نتيجهء اين جرأت اين قربت بود سلطان فرمود كه برادرم چونست جواب داد كه در اوج عظمت مملكت ابخاز گرفت و ولايت گرج را مسلّم كرد و در ميانهء تكلّم تبسّم كرد سلطان گفت خنده بر كجاست نزديكتر شد و احوال برمّتها تقرير كرد و خطوط و عهود را در پيش سلطان نهاد چون مكاتبات و عهود را مطالعه فرمود اگرچه دلش از جور برادر پرآذر بود و ازو ظلم بىكران ديده آب از ديده روانه كرد و بر وفات او متأسّف شد پس ملك مفرزوم را طلب داشت و واقعه را به دو باز گفت سه روز شرايط عزا بجاى آورد روز چهارم فرمود كه عزيمت
هامش
aCp . Kor . 40 , 66 .bPجانى .
* الاوامر العلائيه ص 78