امروز جهان بكام ما شد * گردنده فلك غلام ما شد
منشور ممالك از خداوند * بى منّت كس بنام ما شد
پس راه پيش گرفتند با صرصر و با نكبا در سبسب و بيدا مبارات و مجارات مىنمودند چون ظلمت ديجور بكسوت نور مبدّل شد بحدود ممالك اسلام رسيده بودند . سلطان هنوز بتلافى مهمّات اوج و تأليف اهواء امراء آن طرف مشغول بود زكريا به خدمت سلطان اولاق روان كرد كه قلاع و بلاد را نسپارد كه كار از آن گذشت و شهزادگان در ضمان سلامت چون نجوم بتخوم ممالك رسيدند و بحدود ملك جدود پيوستند سلطان ازين خبر كلاه شادمانى بر فلك كامرانى انداخت و از مهمّات اوج فراغت يافته بتعجيل به طرف قونيه شتافت در رجب سنه اثنين و ستّمايه
ذكر محاصرت غياث الدين كيخسرو بن قلج ارسلان قونيه را « * »
اهالى قونيه چون از قدوم سلطان خبر يافتند در پردهء وفادارى سلطان [ پسر ] ركن الدين سليمانشاه چنگ جنگ را «
a
» ساز كردند و از قانون صلح تنكّب نمودند شيطان نخوت سلطان را بر آن باعث شد كه فرمود تا جملهء باغها را بتبر ضرر و فاس بأس قطع كردند و قصور و دور كه نزديك و دور شهر بود خراب كردند و آتش درزدند سلطان قلج ارسلان با ايشان گفت كه من مىدانم كه عمّ من بر قدم انتقام ايستاده است ابقا و محابا نخواهد كردن اگر مرا بجان آمان دهد نعمتى بزرگ باشد شما مصلحت
هامش
a. ( حيلSchefer :) خيك راSelon G . P* الاوامر العلائيه ص 84