گشت فصار الأسير أميرا و الأمير أسيرا و كان ذلك على اللّه يسيرا و ملك فخر الدين را با فوجى از حشم از پاى درآوردند و دستگير كردند و سلطان با ملك مغيث الدين و كوكبهء از سپاه بارزن الروم افتاد و بعد از حصول استراحت و اسو جراحت روى بروم نهاد و بقونيه رفت و آنجا عزم عودت و اعادت دعوت مىكرد در آن ميان بسبب مرضى كه عرض جوهر وجود او شد بجوار كردگار پيوست در شهور سنه احدى و ستّمايه
فقدناه لمّا تمّ و اعتمّ بالعلى * كذاك كسوف البدر عند تمامه « a » « 1 »
سرانجام گيتى بجز خاك نيست * و زو بهره زهرست و ترياك نيست « b »
ذكر ايّام سلطنت عزّ الدين قلج ارسلان پسر ركن « 2 » الدين سليمانشاه
چون سلطان ركن الدين بدار سلام پيوست امراء دولت چون نوح الب و امير منده و توز بيك كه از محروسهء توقات در خدمت رايات سلطنت آمده بودند و متقلّد مناصب بزرگ گشته و مستودع اسرار شاهى گشته عزّ الدين قلج ارسلان پسر سلطانرا كه هنوز بحدّ بلوغ بلوغ نيافته بود بر تخت نشاندند و حقگذارى
هامش
aEn G precede ce vers :مضى طاهر الاثواب لم يبق بعده * كريم يروى الارض بعد غمامهbG a aussi les vers precedents ( Cp . Schefer , Siasset Nameh , Suppl . p . 98 et suiv . ) :چنين بود تا بود گردان سپهر * گهى پر ز كينت و گه پر ز مهر
يكى را برآرد بچرخ بلند * ز تيمار و دردش كند بىگزند
زمانه بزهراب دادست چنگ * به درد دل شير و چرم پلنگ
بپيشه زمانه چه بازى سرت * ربايد چو داد از سرت افسرت ( ص 74 )( 1 ) - الاوامر العلائيه ص 74
( 2 ) - ص 75