آيت
لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ
«
a
» برخواند و از گذشته درگذشت و با طالع مسعود در ظلّ ظليل چتر همايون در شهر شد و سرير خسروى را بفرّ قدوم خود آيين و زيب كسروى بخشيد سخاش بحدّى بود كه پنج سالهء خراج لشكرى را كه بيكبار بخدمتش آوردند بحضور رسولان بسر چوگان بر خاص و عام تفرقه كرد فضلا و شعرا و هنرمندان را بلطف تربيت از موماة فقر وفاقت برياض دعت و نعمت رهنمونى مىفرمود امام الكلام ظهير الدين فاريابى قصيدهء كه مشهورست و مطلعش اين كى
زلف سرمستش چو در مجلس پريشانى كند * جان اگر جان « b » درنيندازد گرانجانى كند « * »
بخدمتش فرستاد در وجه جايزه دو هزار دينار و ده سر اسب و پنج سر استر و پنج نفر غلام و پنج نفر كنيزك و پنجاه قد جامه از هر نوع بقصّاد او تسليم فرمود و انصاف و معدلتش بغايتى بود كه آيازنامى غلامى محمودسيرت داشت كه گوشهء خاطرش بل همگئ دل سوى عشق آن ماهروى مهرگسل مايل بود مگر روزى بر دست باز باز همىآمد از شكار با پيرزنى كه در دست كاسهء ماست داشت مقابل افتاد از فرط تاثير تاب آفتاب و استيلاء عطش و اعواز آب كاسه را درربود و دركشيد پيرزن بر اثر تا شهر دوان شد و بر در سراء سلطان آمد و فغان برداشت كه غلامى كاسهء ماست را كه در وجه نان ايتام خود نهاده بودم بستد و بها نداد سلطان فرمود تا كشف حال آن
هامش
aKor . 12 , 92 .b. نبازد همet plus loinجهP* الاوامر العلائيه ص 61