خود مىكشيد فاسليوس را گفت ترا معلوم است كه من پسر قليج ارسلان و از نژاد الب ارسلان و ملكشاهم از مشرق تا مغرب جهانرا اجداد و اعمام من گشودند و همواره اجداد تو خراج و باج سوى خزانهخانهء ايشان مىفرستادند و تو با من همين طريق مىرفتى اكنون اگر تو روا دارى كه چون قضاء آسمانى مرا به زمين تو اندازد بر من چنين استخفافى رود برادرانم كه هر يكى صاحب كشورىاند چون بشنوند آكل لحم أخى و لا أدعه لغيرى بر خوانند و بدين بهانه لشكر كشند و ديار ترا مرابض سباع و ضباع كردانند فاسليوس در جواب شتاب نكرد تا سورت غضب سلطان كمتر شد آنگه از در اعتذار و استغفار درآمد و گفت هر حكم كه سلطان فرمايد بر لشكر و كشور من جاريست سلطان فرمود كه تصديق اين تصوّر آنگه باشد كه از هرچه گويم عدول نفرمايد فاسليوس تجديد قسم كرد كه از احكام سلطان مجاوزت نكند سلطان فرمود كه دستى سلاح چنانك اختيار من باشد و اسپى كه لايق مردان و شايستهء ميدان بود حاضر كرداند و اشارت فرمايد تا فرنگ با من در ميدان آيد اگر فرنگ پيروز جنگ شود من از بلا و عناء غربت خلاص يابم و اگر ظفر مرا باشد فاسليوس از جرأت و اساعت فرنگ برآسايد فاسليوس گفت كه حاشا كه بچنين حالت رخصت دهم اگر و العياذ باللّه از صدمت فرنگ شاه را در جنگ نكبتى رسد نام من بحماقت برآيد كه سلطانى را در مقابلهء يكى احاد اجناد آورد و درين مقام از بيم انتقام برادران تو مقام نتوانم كرد سلطان ايمان غلاظ ياد كرد كه اگر درين قضيّه فاسليوس توقّف كند من بىتوقّف خود را هلاك كنم
اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 15
مساهمون: محمد جواد مشكور
ص١٥