تو هستى من شدى از آنى همه من * من نيست شدم در تو از آنم همه تو
و نيز در اين غزل فرموده است :
اى قوم به حج رفته كجائيد كجائيد * معشوق همينجاست بيائيد بيائيد
معشوق تو همسايهء ديواربهديوار * در باديه سرگشته شما در چه هوائيد
گر صورت بىصورت معشوق بهبينيد * هم خواجه و هم بنده و هم قبله شمائيد
گر قصد شما ديدن آن كعبهء جانهاست * اول رخ آئينه به صيقل بزدائيد
باز فرمايد :
ناگهان موجى ز بهر لامكان آمد پديد * كز نهيبش اين همه شور و فغان آمد پديد
راز خود مىگفت با خود آن نگار جلوهگر * راز او بيرون فتاد اين داستان آمد پديد
با جمال خود تقابل كرد اسماء جلال * آنطرف غالب شده زان رو عيان آمد پديد
خواست تا اعيان ثابت را علم آرد به عين * ذات و اسماء و نعوت بىكران آمد پديد
خواست تا خود را به خود بنمايد او ز انسان كه اوست * مظهر جامع چو آدم در جهان آمد پديد
آنكه بىنام و نشان و صورت و آيات بود * بىنشان در صورت نام و نشان آمد پديد
باز فرمايد :
آنها كه طلبكار خدائيد خدائيد * بيرون ز شما نيست شمائيد شمائيد
چيزى كه نكرديد گم از بهر چه جوئيد * و اندر طلب گم نشده بهر چرائيد
اسميد و حروفيد و كلاميد و كتابيد * جبريل امينيد و رسولان سمائيد
هم موسى و هم معجزه و هم يد بيضا * هم عيسى و رهبان و سماوات علائيد
در خانه نشينيد و مگرديد بهر سوى * زيرا كه شما خانه و همخانه خدائيد
خواهيد كه بينيد رخ اندر رخ معشوق * ز نگار ز آئينه به صيقل بزدائيد
اما مثنوى مولانا جلال الدين از همان بيت اول كه :
بشنو اين نى چون حكايت مىكند * وز جدائيها شكايت مىكند
تا پايان دفتر ششم كه :
چون فتاد از روزن دل آفتاب * ختم شد و اللّه اعلم بالصواب
كه قريب 26 هزار بيت است همهء كتاب پر از نكات و اشارات حكمت نو افلاطونى است