خود به مشرق نياوردند بلكه در تقويت فرهنگ يونانى موجود در آن نواحى كوشيدند .
پس از روميان نوبت به كليساى مسيحى رسيد كه جنبهء يونانى آن از دورهء سلوكى و رومى بيشتر بود . پس از قسطنطنين بزرگ حكومت روم و كليساى مسيحى دست در دست يكديگر داده به گسترش مسيحيت و يونانمآبى در آسياى غربى مشغول شدند . اما آن فرهنگ يونانى كه به اين ترتيب در آسيا راه يافت فرهنگ آتنى نبود ، بلكه كانون اين فرهنگ شهر اسكندريهء مصر بود ، اين فرهنگ رنگ هلنيك
Hellenic
نداشت بلكه رنگ يونانمآبى يعنى هلنيستيك
Hellenistic
داشت . شك نيست كه ريشهء فرهنگ اسكندرانى همان فرهنگ يونانى است . ولى براى خود راه ديگرى پيش گرفته بود . فلسفه كه تا زمان افلاطون راه و رسم خاصى داشت تحت رهبرى ارسطو بيشتر از لحاظ علوم طبيعى جنبهء تخصصى پيدا كرد و در آخر كار در مباحث پزشكى و نجوم و رياضيات متمركز شد .
همهء علوم را مراحلى از علم طبيعى مىدانستند و كار فلسفه در آن دسته از مبادى نخستين و حقايق بود كه اين علوم تخصصيافته تجليات آن حقايق بشمار مىرفت . غرض نهائى فلسفه يافتن شيوهاى براى نظم طبيعى بود و چنان معتقد بودند كه جهان يك عالم كل صاحب نظم و سامانى است ، و راه رسيدن به مفتاح اين نظم ، استفادهء صحيح از علم منطق است .
به اين ترتيب معلوم مىشود كه راه و رسمى كه در علم به كار مىرفت در لاهوت و علم الهى نيز كارآمد بود . از اين لحاظ كليسا هم مبلغ فرهنگ يونانى بشمار مىرفت و هم مبلغ دين مسيح .
مثل افلاطون :
افلاطون نخستين فيلسوفى بود كه بر اصول نفسانى در علوم ماوراء الطبيعه قدم گذارد .
او معتقد بود كه در بالاى اين دنياى محسوس و عالم شهادت كه به حواس انسانى درك مىشود عالمى وجود دارد كه عالم معقول يا عالم غيب خوانده مىشود ، اين عالم كه غايب از حواس ماست ثبوت دارد و عقل ما مىتواند با نردبان معرفت بدانجا ارتقاء يابد . اين عالم همان عالم مثل يا عالم اعيان ثابته و معانى است و منبع هر وجود و هرگونه معرفت است . روان آدمى پيش از اينكه به عالم محسوس آيد و به تن تعلق گيرد در اين عالم معقول يا عالم غيب تقرر قبلى داشته است و يادگارهايى از آن عالم است كه اينك در اين عالم محسوس انسان را به عنوان دستورهاى حق و خير و كار نيك به كار آيد . بعقيدهء افلاطون وجود هر موجود در اين عالم جز در نحوهء بهرهمندى و تمتع آن از عين ثابت و مثال خود نيست ، مثلا در دنياى محسوس تمام درختان سروى كه ديده مىشود بدرجات مختلف از مثال سروى كه در عالم معقول ثابت است حظ و بهره دارند . افلاطون به ويژه متوجه امور معنوى كه منشأ قدر و اعتبار حيات انسانى است بوده و عقيده داشته است كه عدالت و زيبائى و خير ، وجودشان فقط از آنجهت است كه از