حركات موزون باشد كف زدن و رقص است .
فيثاغورث و افلاطون مىگفتند كه تأثير موسيقى و نغمات موزون در انسان از آنجهت است كه خاطرات خوشموزون حركات آسمانى را كه آدمى در عالم ذر و جهان پيش از تولد مىشنيده و به آن معتاد بوده در روح او برمىانگيزاند به اين معنى پيش از آنكه روح ما از خداوند جدا شود نغمات آسمانى را مىشنيده و به آن مأنوس بوده است و موسيقى به جهت آنكه آن خاطرات گذشته را بيدار مىكند ما را به وجد مىآورد . همين عقيده است كه در گفتههاى عرفا و از جمله مولانا جلال الدين ديده مىشود . مولانا مىگويد :
نالهء سرنا و آواز دهل * چيزكى ماند بدان ناقور كل
پس حكيمان گفتهاند اين لحنها * از دوار چرخ بگرفتيم ما
بانك گردشهاى چرخ است اينكه خلق * ميسرايندش به تنبور و به حلق
پس غذاى عاشقان آمد سماع * كه در او باشد خيال اجتماع
قوتى گيرد خيالات ضمير * بلكه صورت گردد از بانگ صغير
آتش عشق از نواها گشت تيز * آنچنانكه آتش آن جوز ريز
سماع بطور كلى در نظر متشرعان و فقيهان مذموم است و گناه شمرده مىشود . مولانا جلال الدين پس از غيبت شمس تبريزى در 645 هجرى غالب اوقات خود را در فراق شمس به سماع مىگذرانيد . چنان كه مورد انكار و اعتراض شديد فقيهان و متشرعان قونيه واقع شد ولى او توجهى به بدگويان و ظاهربينان نداشت . سلطان ولد در ولدنامه دربارهء پدرش چنين سروده است :
روز و شب در سماع رقصان شد * بر زمين همچو چرخ گردان شد
سيم و زر را به مطربان ميداد * هرچه بودش ز خانمان مىداد
يكزمان بىسماع و رقص نبود * روز و شب لحظهاى نمىآسود
غلغله اوفتاد اندر شهر * شهر چه بلكه در زمانه و دهر
كين چنين قطب و مفتى اسلام * كوست اندر دكان شيخ و امام
شورها مىكند چو شيدا او * گاه پنهان و گه هويدا او
رقص در نزد مولويه اهميت خاص داشت . خود مولانا حتى در كوچه و بازار هم بسا كه با اصحاب برقص درمىآمد . چنان كه يك بار در بازار زركوبان اين حالت بر وى دست داد و گويند حتى جنازهء صلاح الدين زركوب را نيز به اشارت مولانا با رقص و دف به قبرستان بردند .
افلاكى در مناقب العارفين در اينباره چنين مىنويسد : در آن غلبات شور و سماع كه مشهور عالميان شده بود از حوالى زركوبان مىگذشت مگر آواز ضرب تقتق ايشان به گوش مباركش رسيد . از خوشى آن ضرب شورى عجيب در مولانا ظاهر شد و به چرخ درآمد .