ديوان شمس كه حكايت از سوزها و گدازهاى مولانا در فراق شمس تبريزى مىكند در حقيقت ديوان شعر نيست بلكه دفتر عشق است : عشق به زيبائى ، عشقى كه از آلودگيهاى مادى پاك است ، عشق به مجردات عالم علوى ، عشق به كمال مطلق و پرواز به عالم لا يتناهى خيال .
ديوان شمس سراسر غزل است . قصيده يا قطعه و نوع ديگر شعر در آن وجود ندارد . ذيل دامن مولانا از ستايشگرى و مديحهسرائى پاك است و او جز در مدح معشوق خود كه شمس الدين تبريزى است شعرى نسروده است .
مولانا شاعرى را از روى ضرورت و اضطرار اختيار كرده بود . بقول فريدون سپهسالار در رسالهء خود ، مولانا مىفرمود : كه در وطن ما بلخ فن شاعرى بسيار مبتذل شمرده مىشد لاكن چون در اين ممالك از چيزى غير از شعر دلچسبى نمىگيرند لذا از روى ناچارى اين شغل را انتخاب نمودم و اين عين عبارت اوست كه « از بيم اينكه ملول نشوند شعر مىگويم و اللّه كه من از شعر بيزارم در ولايات ما ، و قوم ما از شاعرى ننگتر كارى نبود »
يكى از حالات خاص مولانا اين بود كه غزليات او در جوش و مستى اتفاق مىافتاد و حالت عادى نداشت ، در كلام او جوش و بيخودى آنقدر فراوان است كه در سخن ديگران نظير آن يافت نمىشود ، او سرشتى پرشور داشت و تا پيش از آنكه به شمس الدين تبريزى برخورد كند مانند آتشفشانى خاموش بود . ديدار شمس اين آتش را در وى تيز كرد و يكباره طبع او را مشتعل و منفجر ساخت . و مراحل عرفان و تصوف دو مقام است كه باهم تقابل دارند و آن مقام فنا و بقا است : در مقام فنا بر سالك كيفيت خضوع و انكسار غالب مىآيد ، و به عكس در مقام بقا حالت سالك لبريز از عظمت و جلال مىشود و مقام دوم بر نفس مولانا بيشتر غلبه دارد و لذا در كلام وى جلال ، استغنا ، ادعا ، بىباكى و بلندپروازى بسيار يافت مىشود كه در كلام هيچيك از صوفيان نظير آن ديده نمىشود « 1 » .
نظم مثنوى :
بهترين يادگار همنشينى و مصاحبت مولانا ، با حسام الدين چلبى ، نظم كتاب مثنوى است كه از مهمترين آثار ادبى و عرفانى طبع ظريف آدمى بشمار مىرود . چنان كه از فحاوى روايات پيداست تنها كسى كه ديگرباره مورد اشتعال اين آتش عشق و معرفت در طبع مولانا شده حسام الدين چلبى بوده است .
گويند كه چون حسام الدين ياران و مريدان مولانا را بيشتر به خواندن اشعار شيخ عطار و سنايى مشغول ديد بر آن شد كه او را تشويق به پديد آوردن آثارى در حقايق عرفان نظير الهىنامهء سنائى و منطق الطير شيخ عطار نمايد . شبى مولانا را در خلوت انس يافت و از
هامش
( 1 ) - سوانح مولوى صفحات 39 - 42 - 71 - 75 ، 149 - 153