يك زمان سلطنت كردهاند . درين هنگام ميخائيل امپراطور بيزانس كه از حسد و همچشمى تئودور
Theodore
دوم پادشاه نيقيه در خطر بود به دربار عز الدين در قونيه پناهنده گشت و سلطان رياست لشكريان مزدور خود را به او واگذار فرمود . بر اثر تحريكاتى كه از طرف ديگر برادران و مخالفان به عمل آمد اين كار سلطان به بدى جلوه كرد و اشاعه دادند كه چون سلطان مادرش مسيحى است او نيز دين مسيحى را پذيرفته است . اين شايعات را محاكمهء بطريق يونانى انتميوس
Anthemius
نيز تأييد نمود . و وى امپراطور ميخائيل را به حمايت مذهبى از عز الدين متهم كرد . ركن الدين كه پسر دوم و رقيب برادر در سلطنت بود ازين حوادث استفاده كرده بر برادرش عز الدين غلبه يافت و او را به زندان افكند .
اين امر باتو ، خان بزرگ قبيلهء زرين را كه در دشت قيچاق سلطنت داشت و عهد مودتى بين او و عز الدين برقرار بود برانگيخت و فرمان به رهائى وى و اعزام علاء الدين به دربار قيچاق كرد . دو برادر يعنى ركن الدين و عز الدين كه چارهاى جز اطاعت از امر خان بزرگ نداشتند و از سطوت او در هراس بودند . علاء الدين را كه برادر كوچكتر بود بدربار قيچاق فرستادند .
راهب مسيحى روبروكيس
Rubruquis
اين شاهزاده را در دربار باتو خان مغول ديده است و شايد وى در بازگشت خود بعد از سال 1257 ميلادى مرده باشد . زيرا در اخبار سلاجقهء روم ديگر از او خبرى نيست .
عز الدين از تسلط مغولان بر آسياى صغير دلخوش نبود ، از اينجهت با مماليك مصر براى برانداختن آنان همپيمان شد . و با ايشان بجنگيد و شكستيافته به طرف آنطاليه رفت و از آنجا به سارديس آمد و براى گرفتن كمك به تئودور دوم لاسكاريس -
Theodore II Lascaris
پادشاه بيزانس پناه برد .
تئودور لاسكاريس در ابتدا عز الدين كيكاوس را با آغوش باز بپذيرفت . عز الدين در سال 660 ه ( 1261 م ) به قسطنطنيه آمد و در آنجا مورد استقبالى باشكوه قرار گرفت و افتخار آن را يافت كه كفشهاى ارغوانى شاهى را بپاى خود كند و اين تشريفات از رسوم احترام به پادشاهان بود . پس از چندى امپراطور كه از سطوت مغولان در وحشت مىزيست امر به زندانى كردن مهمان خود داد و عز الدين كيكاوس را در قلعهء ارس
Eros
به زندان افكندند .
سپس امپراطور در برابر اين خدمت از امير مغولان آسياى صغير تقاضاى پاداشى براى خود نمود . عز الدين از زندان با كنستانتين تيش
Constantine - Tish
پادشاه بلغار براى استخلاص خود روابطى برقرار كرد . تا اينكه بركاى
Barkay
خان قبيلهء جوجى كه از تاتاران كريمه بود و با عز الدين كيكاوس از جهت ازدواج فيما بين رابطهء سببى داشت به يارى وى آمد و به قسطنطنيه لشكر كشيد و عز الدين و پسرش را از زندان مستخلص ساخت .
در سال 622 ه ( 1264 م ) سلطان و پسرش مسعود به پايتخت كريمه در شهر سراى