متوجه فرحآباد شدند . چون مأمن اصلى و مكان دلنشين اين فقير غريب فرحآباد بود ، مرغدل به رسيدن آشيانهء خويش مبتهج و مسرور گشت . بلبل جان به شوق گلى تازه به زمزمهء عاشقانه لب گشود .
هر دل كه به چنگ زلفش افتاد * شد فتنهء روزگارش از ياد
در هر شكنى ز تار زلفت * نخچير گه هزار صياد
قد تو و سرو بوستانى * ؟ ؟ ؟ بنويسد چوبهاى شمشاد
از هر گرهى ز تار زلفت * تاتارى و تبتى دگر زاد
بر دفع گزند ماه رويت * زلفت چو سپند با گرهزاد
رخسار تو همچو عيد شادى * سرمايهء عيش جان من باد
چند وقت در آن سرزمين به شكر ايزد متعال اشتغال نموده روزگارى مىگذرانيد و منتظر مرادى مىبود تا موكب همايون شاهى ارادهء بيرون آمدن از مازندران نمود . دلها به شورش افتاد و هواى سفر در سرها جا گرفت . جمعى كه رو به اوطان عراق آوردند ، مسرور بودند و گروهى كه همهجا غريبند از دورى آن مقام نزول آزرده بودند . چون سرادقات جلال از آن صحن مينافام كنده شد و عزيمت اصفهان تصميم يافته ، روبراه آوردند .
فوجفوج و گروهگروه مردم هركس با جمعى كه انس داشت قدم در راه نهادند . رفيق طريق چندروز نواب والاقباب مستوفى الممالك بود . چون ايشان ارادهء سرعت داشتند فقير در فيروزكوه دو روز توقف نمود . به اتفاق محبوب قلوب الاخلاء « 1 » اسكندر بيك منشى [ 214 ش ] روبراه كرد و از راه نمكسار به كاشان آمديم و سه روز در كاشان توقف نموده ، به راه نطنز متوجه شديم . صبح چهارشنبه ششم ماه رجب ، اتفاق دخول اصفهان واقع شد و آنروز نواب اعلى مقرر نموده بود كه تا دولتآباد مردم دوروئه صف بندند و شرايط استقبال خان عالم به جا آوردند و در آنروز هفتاد هزار تفنگچى جمع شده بود . ساير مردم شهرى و تماشائى را از اين قياس مىتوان كرد .
هامش
( 1 ) - در اصل : محبوب القلوب الاخلاء .