عالم دل نگريسته از تماشاى صورت به معنى گرايم و خود را از شورستان عالم ظاهر به گلستان هميشه بهار جهان باطن خرسند سازم و هنگامهء فتن و فتور « 1 » را برهم زده در دار الامان فقر و قناعت كه تختگاه سلطان بيخوف و خطر درويشى است ، بساط انبساط گسترده ، هزاران چراغ از انوار خيال كه رشك فرماى روشنايان آسمان جلال است ، افروخته به تماشاى آن بزم بهشت تمثال خرامم . بعد از امعان نظر ترك آن قيل و قال اولى دانسته زبان بدين مقال گويا گرديد :
كه گر ره به صورت نبردى مرنج * كه ديدار صورت بود درد و رنج
بنزهت گه « 2 » ملك معنى خرام * همين است ختم سخن و السلام « 3 »
اگر در آن ايام و ليالى به مجلس همايون نرفت ، اما مكرر حرف شفقتآميز بر زبان گوهر بيان جارى شده بود و باعث آن بود چون رفيعمآب محمد قاسم بيك برادر رفعت و منقبت [ آثار ] محبوب القلوب محمد حسين چلبى كه در فتور روميهء شوميه از تبريز به اقصاى مصر و شام افتاده بود و مدتها در مكهء معظمه مجاور بود و در مكه فقير را ملاقات آن عزيز دست داده بود .
از مكه به هندوستان مىرود و در سلك مقربان پادشاه والاجاه منتظم مىشود و اكنون از هندوستان بهسبب ابتياع جواهر ، پادشاه مذكور او را به خدمت شاه آگاه فرستاده و مقرب درگاه شاه جهان است . محمد قاسم مذكور به تازه از هندوستان آمده بود و حكايت هندوستان عرضه مىنموده . چنين عرض نموده كه در هندوستان به خدمت پادشاه هند مذكور مىشود كه ملك شاه حسين افتتاح راه سند و كيچ و مكران بعهدهء خود گرفته و شاه دينپناه او را به اين خدمت مأمور و متعهد شد كه منسوبان شاه آگاه هرگاه « 4 » اراده نمايند
هامش
( 1 ) - شايد : فسق و فجور .
( 2 ) - در اصل : بنزهتآباد .
( 3 ) - تا اينجا نوشتهء اسكندر بيك منشى است .
( 4 ) - در اصل : شاه آگاه را هرگاه .