جدائى گمان برده بودم و ليكن * نه چندانكه يكسو نهى آشنائى
كه داند كه از تو مرا ديد بايد * به چندان وفا ، اينهمه بيوفائى
دريغا دريغا كه آگه نبودم * كه تو بيوفا در جفا تا كجائى
همه دشمنى ديدم از تو و ليكن * نگويم كه تو دوستى را نشائى « 1 »
در ذكر شمهاى از اخلاق و صفات ملك معظم
ملك الملوك صاحب خلق عظيم است و قابل و سخنرس و بىتكبر و سبكروح و به صحبت درويشان مايل و پيوسته نقل « 2 » مجلس او سخن نظم و نثر اكابر است . مبادى حال از اشغال دنيوى و ميل به زخارف ، بسيار متقى بود . و ليكن از بسيارى عدم وجدان زخارف در حصون و قلاع ، طمع او مايل به جمع اسباب و تفرقهء احباب شده . نمىدانم از كثرت محبت دنيا از مردم بىاعتماد شده و قابل صحبت خود نمىداند يا به لذات دنيا فريب خورده به عاقبتانديشى ميل به جمع خزاين و اخذ دفاين نموده . در عنفوان جوانى ميل بسيار به كماندارى و شكار داشت و اين معنى به مرتبهء افراط بود و هنوز ميل بسيار به شكار اقسام جانوران دارد و بسيار چابكسوار و تيرانداز است و شجاعت او به مرتبهايست كه در سنين بيست سالگى در سرابان به كوچ « 3 » موسى ولد تاختن آورد . از عقب ايشان يلغار نموده ، با هفت سوار ، به سيصد نفر بلوچ رسيده ، جنگى عظيم نمود . و بيست نفر را به قتل آورد و از ميان همگنان بصفت شجاعت و جلادت مشهور و معروف
هامش
( 1 ) - اين قصيده را فرخى در مدح خواجه احمد بن حسن ميمندى سروده است . در مصرع اول بيت اول به جاى « روزى » در ديوان فرخى « گفتى » و در مصرع اول بيت چهارم به جاى « داند » « دانست » و در مصرع دوم بيت پنجم به جاى « جفا » « وفا » آمده است .
( 2 ) - در اصل : شغل .
( 3 ) - در اصل : بلوچ .