را پارهپاره ساخت و اسب خود جهانيده از بلندى اسب خود به هيرمند انداخت . انداختن همان بود و فرورفتن همان . انشاء اللّه تعالى بشرح بيان حال او خواهد شد .
با اين طرز ملك محمد از ترس همان جماعت [ كه ] از راه قندهار برگرديد ، باز بهدست همان فرقه كشته شد .
از مرگ حذر كردن دو روز روا نيست * روزى كه قضا باشد و روزى كه قضا نيست
روزى كه قضا باشد كوشش ندهد سود * روزى كه قضا نيست در او مرگ روا نيست
به مصداق كلام خير انجام شاه ولايت امير المؤمنين
اننى يومين من الموت امر * يوم لا قدر ام يوم قدر
يوم لا قدر لا امر فيه * و مع المقدور لا ينجى مفر 170
روز او به آخر رسيد . ميران با هزار اندوه ، قلعه سبز را بار ديگر خالى نموده ، هركس بگوشهاى بيرون رفتند و نوبت ديگر كه به تعزيهء مردم سيستان ملك معظم به قلعه سبز آمد ، ملك محمودى را بيرون برد . ميران را تكليف بردن كرد . ميران در فكر كار سفر بودند كه خبر رسيدن سلطان بلم ؟ ؟ ؟
رسيد و ملك تا عصر توقف نتوانست نمود . كار ميران مجمل و لشكر جغتاى روى به قلعهء ترقون آورد . ملك از عقب لشكر جغتاى روانه شد و با اقوام به قلعهء ترقون رفت و جميع مردم ترقون را كوچانيد . سواى پنجاه تفنگچى كه قديمى آنجا بودند كسى نگذاشت . و چون نسيم از لب هيرمند عزيمت قندهار نمود و به اندكزمانى به قندهار رسيد . فقير و حمزه ميرزا به استقبال رفته ، به ملاقات مسرور شديم . ملك اراده داشت كه در ميان ارغنداب جائى كه خالى بود از آب و خوشهوا بود ، منازل ازنى و چوب مهيا سازد .
بنده مانع شد . بالاخره در ميان باغستان سغدروان 171 نزول نمودند و بنده نيز از گرگان بيرون آمده در پنجوائى جهت قرب جوار ملك معظم منزل گرفت .