خانهها « 1 » منزوى بودند ، اما از يكديگر آگاه بودند . ناگاه شبى حضرات كه با يكديگر در باب علاج ملك الملوك همداستان بودند ، اتفاق كردند كه محمدى جمام 111 و حسين يار شير [ 97 ] و ملا حسين وزير ملك ظريف را فرستاده آن سه تبه روزگار قصد حيات آن عاليمكان نمايند . شخصى از ملازمان ملك نصر الدين ، اين خبر را به ملك لطيف رسانيد ، ملك لطيف نقل اين حكايت به ملك محمودى و حضرات ديگر كه موافقت به مخالفان نداشتند گفت .
و اين جماعت رفته حقيقت را بواجبى خاطرنشان عصمت قباب نمودند و فهمانيدند كه فريب عقل شما دادهاند و او را از خواب غفلت بيدار كردند ، مشروط به اينكه اين راز را به هيچكس نگويد و ملك جلال الدين را نيز آگاه نكند چه آن هم فريب دشمنان دوستنما خورده بود . و در ساعت مسرعى نزد ملك غريب پسر بزرگ ملك نصر الدين به سرحد فرستادند و چنين نمودند كه ملك لطيف نزد پدر و برادر خود رود و بگويد چه معنى داشته باشد كه دو سه نوكر پست ملك را بكشند . چون اين امر واقع شدنى است من كه پسر عم او [ و ] كفو اويم مرتكب اين ميشوم . ملك نصر الدين از او بازى خورد و با ملازمان خود كه قريب به بيست كس بودند نزد ملك رفت و سى چهل نفر ديگر با اسلحه و يراق در نزديكى آن منزل از ملازمان اين ملوك مهربان [ و ] يكدل مىرفتند كه اگر كار به رسوائى كشد و جمع كثير به اين امر آيند اين جماعت به كومك برسند و عصمتپناه نيز خود به آن خانه رفت و در گوشهاى بنشست . چون ملك لطيف به آنجا رفت ، ملك محمود كه اخلاص او را مىدانست خوشحال شد ، پسرش از آن گردش بازآمد . آن شب نزد پدر و برادر كس فرستاد كه ملك تا سحر به نماز مشغول شده ، چه قسم اين قصد توان كرد و شب ديگر كه شب جمعه بود ، بهانه بههم رسيد و ملك بعد از او لباس پوشيد و حرف معقول مىزد . خبر صحت ملك منتشر گشت .
صحيحان معلول مزاج ، از اين خبر با ابتهاج ، سقيم شدند و دست ايشان از
هامش
( 1 ) - در اصل : خانها .