و مىگريست و با فقير و ملك محمد كمال مهربانى مىكرد و هرروز يك مرتبه به خدمت [ ملك ] حقيقى مىرفت . ملك بايزيد فراهى ، ملك مولانا نجم كه صاحب دعاى سيفى بود فرستاده ، سيفى خواند و تسكين اضطراب او نشد .
كار به جائى رسيد كه ملك نصر الدين « 1 » محمد كه پيوسته در فكر بزرگ ساختن پسر كوچك خود ملك ظريف بود ، عصمتپناه بىبى شاهزاده را فريب داد كه ملك جلال الدين را به حكومت برمىداريم و ملك محمود مجنون شده و سلسلهء دولت خود و شما را ضايع مىكند . اگر به زودى ملك جلال الدين پا به مسند حكومت گذارد ، به دولت سلسلهء ملوك مناسب است و ديگر ملك محمود در نظرها خفيف شده ، اگر صحت يابد هم حكومت نمىتواند كرد . در حين صحت پدر حكومت پسر لايق نيست . الحال به اين بهانه متمسك « 2 » بايد شد .
پس از صحت ملك خود هم مضايقه نخواهد كرد و صحتش خود ممكن نيست .
و از اين مقوله حكايات مىگفت و امير حسن خان كه مستوفى الممالك و اعتمادى و محرم بود نيز با اين امر همداستان بود « 3 » . ملك جلال الدين بنابر عدم تجربه و صغر سن دل به محبت حكومت بست و مادرش به ضعف عقل ، مايل به اين امر شد و فكر اعلى و اعيان دولت اين بود كه چون ملك جلال الدين اظهار حكومت كند ، ملك الملوك را به درجهء بلند شهادت رسانند .
بعد از اين قضيه به چند روز ملك ظريف اظهار حكومت ميتواند كرد ، اما در زمان ملك الملوك اين امر ميسر نيست ، چه هيچكس از ملوك در برابر ملك الملوك لاف بزرگى نمىتوانند زد و بعد از فوت ملك و علاج كار او ، دفع ملك جلال الدين به اسهل وجهى ميسر است و الحق فكرش خالى از رتبه نبود [ ؟ ] . و اصلا در اين سه ماه كه ملك چون آفتاب در حجاب سحاب دولتخانهء دربسته مخفى بود ، اولاد ملك غياث ، سيما ملك محمد و ملك محمودى و شاه على شاه ابو سعيد و ملك لطيف بن ملك نصر الدين و ملك على و ملك محمد برادرش و بنده داعى ، يا اقوام [ در ] آشنائى باز نكردند و به
هامش
( 1 ) - در اصل : ناصر الدين .
( 2 ) - در اصل : متمكن .
( 3 ) - در اصل : نيز بامر همداستان بود .