تا [ بر ] آينهء اخلاص كسى نيم لمحه غبار ملالتى ننشيند پيوسته بر در دلها نشستى و پاس خاطرها داشتى و متفحص ظاهر و باطن زودرنجان و ثابتقدمان بودى [ و ] غبار خاطر آن [ زودرنج ] را به صيقل جانافزاى دلدارى زدودى و به شكر تحسين اين ثابتقدم را نواختى . به روزى [ كذا ] ز هر پيكان ناخوش كلامان به پادزهر تفقد از دل برهم زده مزاجان كشيدى و مرهم محبت بر ناسور خستهخاطران گذاشتى . تا مير حسن على در قيد حيات بود ، جسم اخلاص را جان و قالب يكرنگى را روح بود و سخن خلاف به هيچ زبان نگذشت . بعد از پنج ماه از تأسيس اساس اين دولت ، امير مذكور به جوار رحمت ايزدى پيوست . ملك الملوك و باقى امراى كرام و ملوك عظام را اين مصيبت آزردهخاطر ساخت و الحق چشمزخم دولت بود و هرگز در سيستان به آن قدرت و عزت و حميت و فتوت و عزم درست و تدبير صايب و حساب فهمى و نكتهدانى و اخلاص ثابت ، اميرى بهم نرسيده بود .
بعد از فوت آن صاحبرأى ، امير محمد پسر بزرگش به منصب ارجمند للگى سرافراز گشت و امير محمد عقل كامل و صبر شامل و طبع كريم و زهد عظيم داشت . در طريق تقواى ظاهر و باطن و اجتناب منهيات و شغل عبادات داد مبالغه ميداد و نزد ملك الملوك [ 89 ش ] عزت عظيم داشت و محبوب قلوب ديگر ملوك و امرا بود و فيما بين او و امير حاجى محمد شيوهء دوستدارى مرتبهء اعلى داشت . بعد از فوت امير حسن على ، ارادهء منافع زياده بر مداخل داشت و ملك الملوك امير حسن جان را كه قديمى او بود و مستوفى كرده بود ، دخل كلى داده بود و به كلى و جزوى خود باز ميرسيد . امير حاجى محمد را ارادهء اينكه مطلق دخل امور ملك نبايد نمود و كفيل كل مهمات منم .
ملك مىفرمود كه بدانچه منصب وكيلى است دخل بايد نمود و منافع به قدر مداخل بايد خواست و مهماتى كه جهت مردم عرض ميكنند از ده مهم اگر دو مهم كه به حسب شرع و عرف روى ساختن ندارد بسازيم گنجايش گله نيست و آغاز ناز و نياز از طرفين شد و مزاجگويان در هردو مجلس راه يافتند
احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 207
مساهمون: شاه حسين بن غياث الدين محمد
ص٢٠٧