چون ملك قطب الدين قلعهء لاش را محاصره نمود ، از هيچ طرف معاندى نبود ، لشكر سيستان را مرخص فرموده ، خود با پنجهزار كس از خواص نوكران بر در قلعهء لاش بنشست و همه روز به سير و شكار مشغولى داشت و بعضى اوقات ساكنان قلعه وعدهء بيرون آمدن ميكردند و منتظر كومك از هرات بودند كه ناگاه امير حمزه [ 50 ش ] با دو هزار سوار رسيد و حسن جاندار ده هزار [ سوار ] در بسو گذاشته بود . صبحى كه فيما بين لشكر قلعه و امير حمزه و لشكر ملك جنگ گرم « 1 » شد ، حسن جاندار از كمين بيرون آمده لشكر ملك و ملك را در ميان گرفتند ، قضا را همانشب شاه محمود در قريهء محمودآباد به خواب ديد كه آتش به جانبى افتاده و ملك قطب الدين در ميان آتش است از هول بيدار شد و پيوسته سيصد نفر از جوانان دلير معتمد در خدمت شاه محمود ميبودند و اسبان آن جماعت زينكرده ميبود . از محمودآباد تا قلعهء لاش قريب دوازده فرسخ است ، نصفشب با آن سيصد سوار يلغار نموده ، چاشتگاه كه معركهء قتال گرم بود و نزديك به آن رسيده بود كه ملك را دستگير كنند كه ملك عاقبت محمود صف را شكافته بيك نعره و حملهء شيرانه شور در قلب سپاه مخالف انداخت . در همان رسيدن نقيب جمال بكم با شاه محمود مقابل شده عمودى بشاه محمود زد ، شاه محمود عمود او را به سپر بگرفت و شمشيرى از پيشرو به حلق او زد كه سرش از تن دور افتاد و به افتادن سر آن سرفتنه ، شكست بر لشكر جغتاى افتاده امير حمزه و حسن جاندار به هزيمت رفتند و اين بيت مناسب حال جمال بكم است :
با ولىنعمت ار برون آئى * گر سپهرى كه سرنگون آئى
و قلعهء لاش به تصرف ملك الملوك درآمد . صد نفر از منسوبان و اقوام نقيب جمال مقتول شده ، رؤس ايشان را با سرهاى جغتاى به سيستان فرستاده ، بر در دروازهء شهر كلهمنار ساختند و تمامى قلاع اوق به تصرف ملازمان ملك الملوك درآمد و منسوبان شاه معظم شاه محمود در اوق نشسته
هامش
( 1 ) - در اصل : گرم جنگ .