چون اوق مضرب خيام اعلى خاقان شد ، شاه نصرت در قلعهء لاش قايم شد ، بعد از چند روز كوشش ، دولت پادشاه آن قلعه را مسخر كرد [ 49 ش ] و شاه نصرت را نيز بند كرد و متوجه سيستان شد . شاه اسكندر از لشكرگاه بگريخت و به خدمت ملك آمد ملك را تفألا دولتى و شوكتى و سعادتى روى نمود ، جميع اكابر ممالك كه رو به همراهى و اطاعت ملك آورده بودند در حرب يكدل و يكروى شدند . مبارزان رستم دل پيش از اجازهء ملك فوجفوج به اردوى معلى آمده دستبردها ميكردند . چون پادشاه نزديك به شهر رسيد ملك لشكر خود بياراست ، عدد سپاهيان سوار به هشتاد هزار رسيد . فرمود كه هشتاد دروازه در اطراف شهر گشودند كه هر هزار مرد از يك دروازه بدر روند . اين خبر و دليريهاى جوانان رستم سير پادشاه را از خيال محاصره بازآورد .
مير ساقى 57 كه جمعى از قومان او را ملك قطب الدين [ به ] قتل آورده بود و او به خدمت ميرزا شاهرخ بهرات رفته مدتها در هرات بود و در اين لشكر سركردهء خرابى و فساد بود ، از محاصره مأيوس شد ، به خدمت پادشاه رفته ، به عرض رسانيد كه اين هم قسمى از فتح است كه كل مملكت را خراب سازيم و بندها را از هيرمند برداريم ، خود اهل قلعه و شهر به پايهء سرير [ اعلى ] خواهند آمد . جمعى ديگر از مفسدان اين رأى را استحسان فرموده اردوى معلى را بر سر بند هاونك آوردند و آن بندى بود كه در زمان گرشاسف بسته بودند به سنگ و آهك و از آن تاريخ هر پادشاه بر آن افزوده بود و آبادى سيستان از او بود . آن بند را بدين صفت خراب كردند كه سركهء كهنه بر سنگ ميريختند و به ميتين فولاد آبدار مىشكستند « 1 » . چهل فرسخ در هشت فرسخ و بعضى محال در دوازه فرسخ از آن بند و ساير بندها مثل بند حمزه بلواخان 58 و بند يكاب 59 كه سرابان و بنابان و زره و رامرود و حوض داروكندر 60 از آنجا آب ميبردند و آبادى طرف شرقى هيرمند بنوعى بود كه از قلعهء زرنج و حصار طاق
هامش
( 1 ) - در اصل : مىشكست .