كه قابل اشتباه نيست . البته اين نكته را هم ميدانم كه هر محل و مكان متروك لزوما دال بر زوال زندگى و صنعتى بشمار نميرود .
ايرانيان خواه بدليل همكارى و يا استعداد فردى علاقهء حيرتانگيزى به نقل و انتقال مسكن و مأواى خويش ابراز داشتهاند . چنان كه خود پادشاه به قصد پىريزى يادگارى جاويدان پايتخت جديد و يا كاخهاى تازه بنا كرده و فرد روستائى كه تغيير كلبه و خانه داده است . از اينرو اين موضوع كه جمعيت ايران در قديم خيلى زيادتر از زمان حاضر بوده بهنظر من انكارناپذير است هرچند كه بواسطهء اوضاع طبيعى آن سرزمين و آسيبهاى پىدرپى جنگوستيزها شايد هيچگاه نيز سخت انبوه نبوده است . قول شاردن گواه اين حدس و گفتار من است و اظهار مبالغهآميز خود او هم وسيلهء اصلاح كه در موردى نوشته بود :
« اين سرزمين جمعيتى قليل دارد و روىهمرفته مىتوان گفت كه بيش از يك دوازدهم مزروع يا مسكون نيست . وقتى كه مسافر از شهرى نسبتا بزرگ كه در حدود دو فرسخ باشد عبور كند ديگر تا بيست فرسخ خانه و عمارتى نخواهد ديد .
دليل اين قلت جمعيت هم نيك عيان است ، از يكسو ناشى از فراآمدن خاندانهاى پادشاهى پىدرپى است و از طرف ديگر بواسطهء حكومت قرين ظلم و زورى است كه در آنجا جارى و سارى است . »
شاردن قلت سكنه را هم به چهار علت فرعى نسبت داده است كه عبارت است از : فساد غيرعادى ، تجمل بىتناسب ، ازدواج در سنوسال پائين و مهاجرت پيوسته به سرزمين هندوستان . ملكم در اوايل اين قرن جمعيت ايران را 000 ، 000 ، 6 نفر قلمداد و مانع ازدياد آن را نيز همان موجباتى اظهار كرد كه شاردن نوشته بود « 1 » بعلاوه دليل افزايش آن را بشرح ذيل بيان نمود : اقليم سلامتخيز ، ارزانى وسايل
هامش
( 1 ) - دكتر بولاك كه شغل طبابت داشت در گزارش خود راجع به ايران در سال 1873 دلايل ذيل را موجبات اساسى كاهش جمعيت ايران ذكر كرده است :
الف - وضع نامساعد زنان از جمله آسانى كار طلاق و ازدواج در سنوسال كم و پيرى زودرس و طولانى بودن دورهء شيرخوارگى اطفال و به اين مناسبات تحليل رفتن قوهء توليد نسل .