در اوايل اين قرن اسد خان از تيرهء هفتلنگ بر عليه دولت ايران سركشى نمود و تاحدود تهران هم پيش رفت و همين كه به تعاقب او برخاستند به قلعهء غيرقابل نفوذ خود در دز نزديك شوشتر پناه جست و سرانجام به محمد على - ميرزا فرزند فتحعلى شاه تسليم شد و با دولت صلح كرد . در اين موقع ( 1810 ) موريه نوشته است كه ايل بختيارى 000 / 500 خانوارند كه نظريهاى بسيار مبالغهآميز بوده است . چندى بعد هنگامى كه افسران انگليسى به ايران آمدند تا سربازان ايرانى را تعليم نظامى بدهند ، لشكرى 3000 نفرى از افراد بختيارى تشكيل و به فرماندهى سرگرد هارت واگذار شد ، وى ايشان را نفراتى مرتب و قابل اداره و تعليم يافت . سپس دو هوسهء فرانسوى نيز فرماندهى عدهء ديگرى از ايشان را برعهده گرفت .
سرهنگ استيورت و بانو شيل داستان شنيدنى راجع به يك افسر انگليسى نقل كردهاند كه در حدود سال 1830 بدست راهزنان بختيارى اسير افتاده بود با آنها مأنوس شد و در همانجا زنى گرفت و نام درويشعلى بر خود نهاد و به دين اسلام درآمد . بعد از مدتى چون از زندگانى ايلى و آن بانو خسته شد او را با الاغى معاوضه و تا طرابوزان سفر كرد و با كشتى راه وطن خويش پيش گرفت و از فروش الاغ هم چند شيلينگى كاسبى كرد . بانو شيل مىنويسد كه اين مرد يادداشتهائى از سرگذشت خود تهيه كرده بود كه اگر صحيح باشد جاى تأسف است كه آن دفتر بدست ديگران نيفتاده است .
چهارلنگ
اينك باز به دورهاى مىرسيم كه يكى از سران بختيارى در اثر ابهت و قدرتى كه فراهم ساخته است دچار قهر و غضب حكومت مركزى واقع مىشود و دولت ايران عزم مىكند كه اساس اقتدار خود را در منطقهء كوهستانى لرستان استوار سازد و درست در همين موقع است كه تصادفا سر . اچ . ليارد در آن حدود بوده است و با سبكى روشن و سزاوار تحسين براى نخستينبار برگى از تاريخ و زندگى طايفهء بختيارى را به رشتهء تحرير مىكشد .