ساسانى اردشير بابكان ( 40 - 226 ميلادى ) تدوين يافته است و اجراى تام و تمام قواعد زردشتى بر ضد تدفين خواه از راه سوزاندن جسد يا به خاك نهادن آن كه سبب آلودگى عناصر اصلى و نيمهالهى طبيعت مىشود فقط از آن موقع مرسوم و مجرى شده است .
در عهد داريوش اثر و نفوذ كيش اوستائى به هماناندازه نبود كه بعدا پيش آمده است و شايد هم مقررات آن را به نحو تام و تمام دربارهء طبقهء مغها مرعى ميداشتند . بارى فرمانروائى كه يكى از مدعيان شخصى خويش را از ميان پيروان آن كيش برانداخته بود لابد زير بار قواعد ناهنجار آن طبقه نمىرفته است .
جسدسوزانى ، چنان كه هرودوت نقل مىكند چون با قدر و حرمت عناصر خداوندى منافات داشته منع شده بوده است . پارسيان بىاندازه مبهوت شده بودند وقتى كه شنيدند كمبوجيه جنازهء آمازيس را به آتش كشيده بود . نهادن جسد در دخمه كه طعمهء پرندگان شود از قديم مرسوم بود و در مورد افراد عادى استخوان مرده را به قصد پيشگيرى از پراكندگى ، موميائى و سپس دفن مىكردند و همين نحوهء تدفين اتباع خويش را سلاطين در مقبرههاى سنگى انجام مىدادند و بدينطريق بود كه اين رفتار تجاوز نمايان نسبت به آئين مزداپرستى در زير سايه و اثر نام خود او وقوع يافته بوده است .
مىگويند آتشگاه بود
مقابل قبرهاى شاهى سومى و چهارمى در نقش رستم برآمدگى نيمهساختگى ديده مىشود . در روى آن محل روبروى مقبرهء چهارمى كه در انتهاى غربى است ساختمان چهارگوش خاصى است كه غرض از بناى آن مورد اختلاف نظر است ، ظاهرا اروپائيان به استناد دليل زردشتىها يا آتشپرستان چون درون اين ساختمان از دود آتش سياه شده است در سراسر اين قرن آنجا را آتشگاه پنداشتهاند . اهالى محل در دورههاى مختلف گاهى آنجا را كورنىخانه ( كرناىخانه ؟ ) يا نقارهخانه و زمانى هم كعبهء زردشت ناميدهاند كه نام اولى ناشى از عادت ابلهانهء كلانى است كه روستائيان ايرانى در تسميهء اسامى و اصطلاحات دارند و عنوان ثانوى نيز تكرار همان سنت و روالى است كه اشاره كردهام .