كرپورتر از اين لحاظ تا آن اندازه غلو نموده كه مىنويسد جاذبه و جمال از وجنات ملكه نمودار است و به همان اندازه برازندهء شاهى مىنمايد كه از قيافهء نيك مردانهء پادشاه كه در كنار او ايستاده است نمايان است . لذا اين نجيبزادهء فاضلنما آن دو نقش را به بهرام پنجم ( يا بهرام گور ) و زن او نسبت داده و از قرار معلوم در اين زمينه دليل بارزى جز اين نداشته است كه داستان فراق و وصال آن دو از افسانههاى بسيار محبوب ايرانيان بشمار ميرود .
بين تصوير پادشاه و ملكه ( اگر چهرهء دومى صورت زنى باشد كه بنابر احتمال و قياس مردود انگاشتن آن كار آسانى بهنظر نمىرسد ) صورت كوچك سخت سائيدهشدهاى هست كه گويا كودكى باشد كه ديولافوا را بر آن داشته است كه تصور كند اين تصاوير سهگانه شامل بهرام دوم و زن او ( بنابر قول دارمستتر و دختر يكى از بزرگان يهودى بابل بوده ) و فرزند آنها است و همين نقش سهگانه بر سكههاى آن دوره ديده مىشود . از طرف ديگر نيز بههيچوجه محل احتمال نيست كه فاش نمودن صورت زنان در اواخر قرن سوم ميلادى مجاز بوده است .
از اينرو من راجع به تشخيص اين چهرهها وقت بيشترى صرف نمىكنم .
پشت سر پادشاه دو تن از جنگاوران يا ملازمان ايستادهاند كه آن تصوير نزديكتر ريش انبوه و موهاى بافته و كلاهخود نوكتيز بر سر دارد كه به رسم زمان ساسانيان سر حيوانى است كه در اين مورد اكثرا سر اسب پنداشتهاند و دست راست را با انگشت سبابه به علامت حرمت بلند كرده است . اينكه نقش مزبور از تباهى روزگار مصون مانده است از آن جهت است كه آن را نيك پرداختهاند بهطورىكه بعد از گذشت 1300 تا 1500 سال باز وضع و تازگى حيرتانگيزى دارد .
لوحههاى دوم و سوم - نبردهاى سواره
دو لوحهء بعدى و از روى ترتيب لوحهء پنجمى نيز مثل نقوش برجستهاى كه در فيروزآباد هست ( كه در فصل آينده به آن اشاره خواهم كرد ) به نوع ديگرى از حجارى ساختمانى تعلق دارد