مؤمنان فرعند از گلى چسبندهء آن چنان يعنى آن چنانكه مذكور شد كه از نوع طينت انبياست نهايت از ناصاف آن وبنا بر اين « جدا نمىكند خدا ميانهء پيغمبران وميانهء پيروان ايشان » كلاميست بسر خود « 1 » متعلّق بسابق نيست ومراد به « ناصبي » كسيست كه بغض ودشمنى أهل بيت صلوات اللَّه وسلامه عليهم داشته باشد ، و « بودن طينت أو از گل سياه گنديده » مرجّحى است از براي اختيار أو اين معنى را نه اين كه أو را مجبور ومضطرّ سازد در آن ، وقدرت خلاف آن نداشته باشد ، و « مستضعفان » جمعىاند كه در اعتقاد ايشان ضعفي باشد وتوّلائى باهل بيت نداشته باشند وعداوتى نيز نداشته باشند وهمچنين بدشمنان ايشان ، « پس از خاكىاند » يعنى از خاكى خلق شدهاند كه نه شرافتى دارد ونه خباثتى ، « برنمىگردد مؤمن از ايمان خود » مراد اينست كه هيچ مؤمن از ايمان خود برنمىگردد وهيچ ناصبي از نصب تا اين كه اگر گاهى خلاف آن مشاهده شود اعتراض باشد بر آن ، مراد اينست كه : هر كه از طينت مؤمنين خلق شده برنمىگردد البتة از ايمان خود امّا با وجود قدرت واختيار نه اين كه مجبور باشد بر آن ، وهمچنين هر كه از طينت نواصب خلق شده باشد برنمىگردد از نصب خود با وجود قدرت واختيار نه اين كه مضطرّ باشد در آن ، وبنا بر اين معنى مذكور بايد گفت كه : از طينت مؤمن كسى خلق شده كه عاقبت حال أو ايمان باشد وبر ايمان بميرد ، وهمچنين از طينت ناصبي كسى خلق شده كه عاقبت أو نصب باشد وبر آن بميرد پس اگر مؤمني برگردد از ايمان وبي ايمان بميرد معلوم مىشود كه خلق أو از طينت مؤمنين نبوده بلكه چندى ايمان أو باعتبار عارضى بوده مثل آلودگى طينت أو بطينت خود ، وهمچنين اگر ناصبي برگردد از نصب ونيكو شود ايمان أو وبر آن بميرد معلوم مىشود كه خلق أو از طينت نواصب نبوده بلكه از طينت مؤمنان بوده ونصب أو چندى بسبب عارضى بوده ، مثل آميختگى طينت أو بطينت بد ، و « مر خدا راست مشيّت در بارهء ايشان »
هامش
( 1 ) مراد به « سر خود » مستقلّ است يعنى كلام جداگانه برأسه است .