وامگذار جدّ را در اصلاح كردن نفس خود پس بدرستى كه يارى نمىكند ترا مگر جدّ يعنى تا جدّ تمام نداشته باشى در آن اصلاح آن نتوانى كرد .
10366
لا تضيّعنّ حقّ أخيك اتّكالا على ما بينك وبينه ، فليس لك بأخ من أضعت حقّه .
ضايع مكن زينهار حقّ برادر خود را از روى اعتماد بر آنچه ميانهء تو وميانهء اوست ، پس نيست از براي تو برادر كسى كه ضايع كرده باشى حقّ أو را ، مراد اينست كه حقّ برادر را ضايع نبايد كرد از راه اعتماد بر برادرى ودوستى كه ميانهء ايشانست واين كه أو را مضايقه از آن نيست ، زيرا كه چنين نيست ، هر برادرى كه رعايت حقوق أو نشود ديگر برادرى ودوستى أو باقي نماند .
10367
لا تحدّث الجهّال بما لا يعلمون فيكذّبوك به ، فانّ لعلمك عليك حقّا وحقّه عليك بذله لمستحقّه ، ومنعه من غير مستحقّه .
سخن مگو نادانان را به آن چه نمىدانند پس تكذيب كنند ترا بآن ، پس بدرستى كه از براي علم تو بر تو حقّيست وحقّ آن بر تو اينست كه عطا كنى آنرا از براي مستحقّ آن ومنع كنى آن را از غير مستحقّ آن . مراد به « آنچه نمىدانند » چيزيست كه نتوانند فهميد ودانست آنرا وبآن اعتبار انكار كنند آنرا وتكذيب كنند گويندهء آنرا .
10368
لا يكوننّ أخوك على الإساءة إليك أقوى منك على الاحسان اليه .
نبوده باشد زينهار برادر تو بر بدى كردن بسوى تو قويتر از تو بر احسان كردن بسوى أو ، مراد تحريص بر مقابلهء بد كردن برادرست باحسان باو ، واين كه هر چند