مصاحبت مكن أحمق را پس زينت دهد از براي تو كار خود را ، ودوست دارد بودن ترا مثل خود أو ، يعنى اگر مصاحبت كنى با أحمق زينت دهد از براي تو كارهاى خود را وخواهد كه ترا نيز مثل خود كند ، ونمىشود كه قدرى اثرى نكند در تو .
10309
لا تكثر فتضجر ، ولا تفرط « 1 » فتسقط .
بسيار مگو پس غمگين گردانى ، وتقصير مكن پس بيفتى ، يعنى سخن بسيار مگو كه مردم را ملول گردانى بآن ، وپر كم هم مگو كه نادان نمائى وبيفتى از مرتبهء كه داشته باشى .
10310
لا تبخل فتقتّر « 2 » ، ولا تسرف فتفرط .
بخيلى مكن پس تنگ گيرى كنى ، واسراف مكن پس از حدّ درگذرى .
10311
لا تستبدّ برأيك ، فمن استبدّ برأيه هلك .
منفرد نباش برأي خود ، پس هر كه منفرد باشد برأي خود هلاك گردد .
10312
لا تتّبع الهوى ، فمن تبع هواه ارتبك .
پيروى مكن خواهش را ، پس هر كه از پى رود خواهش خود را در گل فرو رود يعنى در مهلكهء افتاد كه در نتواند آمد از آن مانند كسى كه در گل فرو رود .
10313
لا تسرع إلى النَّاس بما يكرهون ، فيقولوا فيك ما لا يعلمون .
شتاب مكن بسوى مردم به آن چه ناخوش دارند ، پس بگويند در تو آنچه را
هامش
( 1 ) در أقرب الموارد گفته : « فرط ( كنصر ) في الامر فرطا قصّر فيه وضيّعه حتّى فات » .
( 2 ) شارح ( ره ) « تقتر » را باعراب صريح از باب تفعيل ضبط كرده است ليكن چون تقتير واقتار بيك معنى است و « تفرط » در آخر جزء دوم بطور حتم از باب افعال است پس اگر نظر برعايت مشاكله وازدواج از باب افعال گرفته شود مناسبتر است فتفطّن .