سوگند به آن كه خلق كرده يا شكافته دانه را ، وآفريده تن بنده را كه اگر نمىبود حاضر شدن حاضر ، ويافت شدن ناصر ، وآنچه گرفته خداى سبحانه بر علما اين كه قرار نگيرند بر سيرى ستمگرى ، ونه بر گرسنگى ستم كردهء شده ، هر آينه مىانداختم ريسمان آن را بر دوش آن ، وهر آينه آب مىدادم آخر آن را بجام اوّل آن ، وهر آينه مىيافتيد دنياي شما را اين نزد من كمتر از عفطهء بزى ، مراد بيان بي رغبتي خودست در خلافت باعتبار بزرگى دنيوي آن ، واين كه قبول آن باعتبار اين بود كه حاضر شدند جمعى كه حاضر شدند از براي بيعت ، ويارى كنندگان بهم رسيد وبا وجود يارى كنندگان قبول آن شرعا لازم بود وحجّت بر من تمام بود وعذرى از براي عدم قبول آن نداشتم ، ودر اين اشاره است باين كه قبل از آن كه تقاعد فرموده بودند باعتبار عدم يارى كنندگان بوده ، وباعتبار آن قيام بآن شرعا لازم نبوده ، وديگر اين كه حق تعالى لازم كرده بر علما وگرفته از ايشان عهد وپيمان اين كه قرار نگيرند بر سيرى وامتلاى ظالمي ، ونه بر گرسنگى مظلومى ، واين كناية است از ظلم أحدى بر أحدى ، زيرا كه غالب اينست كه ظلم سبب اين مىشود كه ظالم سير شود وامتلا كند ومظلوم گرسنه ماند ، ومراد به « قرار نگرفتن بر آن » اينست كه صبر نكنند بر آن بلكه رفع كنند ظلم أو را وبازخواست آن از ظالم « 1 » بكنند با وجود قدرت بر آن ، پس بعد از وجود يارى كنندگان اين بر من لازم شد وبآن اعتبار قبول خلافت البتّه مىبايست ، وپوشيده نيست كه اين ممكن است كه وجه ديگر باشد از براي قبول چنانكه تقرير شد ، وممكن است كه تتمّهء وجه سابق باشد ودر أصل نصب خليفه در هر زمان از براي رفع ظلم وتعدّى ظالمان باشد وبآن اعتبار بر كسى كه از أهل آن باشد قيام بآن با وجود يارى كنندگان لازم باشد ، و « مىانداختم ريسمان آنرا » يعنى ريسمان خلافت را كه بقرينهء مقام ظاهرست واين كناية است از رها كردن آن وقبول نكردن وسر دادن كه بهر جا كه خواهد برود
هامش
( 1 ) در أصل : « ظلم » .