نهايت عدل اينست كه عدل كند مرد در بارهء نفس خود ، اين همان مضمون فقرهء سابق است وتأكيد آنست ، چه « انصاف » و « عدل » هر دو بيك معنى است چنانكه مكرّر مذكور شد .
6369
غاية الحياء ان يستحيى المرء من نفسه .
نهايت شرم اينست كه شرم كند مرد از نفس خود « 1 » [ يعنى شرم كند در بارهء نفس خود از اين كه ظلمي وستمى بكند از براي نفس خود ، چه هر گاه از آن شرم كند در بارهء نفس خود شرم خواهد كرد در بارهء ديگران نيز بطريق أولى . وممكن است كه مراد اين باشد كه شرم كند از نفس خود « 2 » ] يعنى شرم كند از نفس خود از داشتن أو بر گناهى وبدى هر چند ديگرى بر أو مطلع نشود كه شرم از أو داشته باشد .
6370
غاية المجاهدة ان يجاهد المرء نفسه .
نهايت جهاد كردن اينست كه جهاد كند مرد با نفس خود ، يعنى از براي داشتن أو بر طاعات ومنع از معاصي .
6371
غاية الجهل تبجّح المرء بجهله .
نهايت ناداني شادمان بودن مردست بنادانى خود ، يعنى اينست كه كسى نادان باشد وشادمان ومسرور باشد بنادانى خود ، باعتبار اين كه ناداني را به از دانائى داند ، يا اين كه نادان باشد وخود را دانا داند ومسرور باشد از آن .
هامش
( 1 ) در نسخهء شارح ( ره ) بجاى ( من ) كلمهء ( في ) ذكر شده وترجمهء آن بلفظ « در نفس خود » شده است ، در صورتي كه در نسخهء چاپ صيدا وچاپ هند وهمچنين در نسخ شروح آن از همين شرح منتهى بخطّ غير شارح بلفظ « من » ذكر شده است ودر ترجمهء آن نيز بلفظ « از نفس خود » تعبير شده است .
( 2 ) عبارت ميان دو قلاب فقط در نسخهايست كه بخطّ شارح ( ره ) است .