است ومراد اين كه : هر عضوى از بدن آسايشى مىخواهد پس دل نيز راحتى مىخواهد ونبايد كه آن را زياد مشغول فكر وتعلّم كرد چه اين باعث اين شود كه كند گردد وديگر مشغول آن نتواند شد وممكن است كه « فلا تجب » بتخفيف باء باشد از أجابت يعنى أجابت مكن فهم خود را بالحاح كردن بر دل خود ، ومراد اين باشد كه :
فهم ودريافت مقتضى الحاح است بر دل از براي اين كه زياد شود وكامل گردد امّا أجابت آن مكن زيرا كه مبالغهء زياد در آن آخر سبب عجز وماندگى آن گردد وبقدرى كه بايد نيز مشغول آنها نتواند شد ومراد به « دل » يا عضو مخصوصى است بنا بر اين كه محلّ علوم وادراكات باشد چنانكه مذهب متكلّمين است ، ويا همان نفس است واطلاق [ دل ] بر آن باعتبار تعلّق آنست اوّلا بدل چنانكه مذهب حكماست واطلاق عضو بر آن بر سبيل مسامحه است واجراء كلام بر وفق افهام عوام ، وبنا بر اين حاصل كلام اين است كه نفس في نفسه چرندهاست ، وگوش نيز وقتي كه نفس مكدّر وملول شد حفظ نمىكند آنچه را مىشنود پس مبالغه نبايد كرد در داشتن نفس بر تفكّر وتعلّم ، زيرا كه باعث ماندگى آن گردد وديگر اقبال بر آن نتواند كرد ، پس بايد از براي آن وقت راحتى گذاشت ، وممكن است كه مراد به « دل » قوّت عقليّه باشد واطلاق [ دل ] بر آن اصطلاحى باشد باعتبار تعلّق محلّ آن كه نفس است اوّلا بدل چنانكه مذكور شد ، وممكن است كه معنى كلام اين باشد كه : نفس چرنده است ونمىشود كه مشغول كار خود نشود ، وهمچنين گوش آنچه را بشنود حفظ نمىكند پس هر يك از آنها استراحتى دارند پس از براي دل نيز بايد وقت استراحتى گذاشت وقطع فهم أو بسبب الحاح بر آن نبايد كرد يا أجابت فهم در الحاح بر آن نبايد كرد از براي آنكه هر عضوى از بدن را استراحتى بايد پس چنانكه نفس وگوش از براي خود استراحتى دارند از براي دل نيز وقت استراحتى بايد گذاشت وبنا بر اين نيز مراد بدل يا عضو مخصوصى است بنا بر مذهب متكلّمين ، ويا قوّت عقليّه است واطلاق عضو بر آن بر سبيل مسامحه است وبنا بر مذهب بعضي از حكما كه بدو نفس قائلند
شرح آقا جمال خوانسارى بر غرر الحكم ودرر الكلم ( فارسي ) — صفحة 577
مساهمون: جمال الدين محمد الخوانساري
ص٥٧٧