ميانهء دو عبارت كه مضمون هر دو يكى است بمجرّد اختلاف ألفاظ وعبارات ، وممكن است كه مراد بيكى ندادن عطا باشد باو وبديگرى قطع احسان از أو بعد از اين كه احسان مىكرده باشد باو ، و « نشان ميكند ترا » يعنى چيزى چند از رسوائيها نسبت بتو مىدهد كه آنها نشان وعلامت تو مىگردد مانند حيواني را كه داغى بكنند كه بآن نشان وممتاز گردد .
3603
انّ النّفس حمضة والاذن مجّاجة فلا تجب فهمك بالالحاح على قلبك فانّ لكلّ عضو من البدن استراحة .
بدرستى كه نفس حمض است وگوش مجّاج است پس قطع مكن فهم خود را بمبالغه كردن در سؤال از دل تو ، پس بدرستى كه از براي هر عضوى از بدن طلب آسايشى است ، « حمص » بفتح حاء بىنقطه وسكون ميم گياه شور تلخى را گويند كه شتر خواهش خوردن آن دارد وآن بمنزلهء ميوهايست از براي شتر ، و « حمض » بفتح حاء وكسر ميم شترى را گويند كه آن گياه را بخورد و « مجّاج » بفتح ميم وتشديد جيم اوّل كسى را گويند كه آب يا شراب را از دهن بيرون ريزد ومراد اين است كه مبالغهء زياد نبايد كرد در داشتن نفس بر فكر وتأمّل در مسائل وتعلّم وشنيدن آنها از براي اين كه نفس مانند شتر خواهش خوردن گياههاى شور وتلخ دارد يعنى راغب است بچريدن واشتغال بخواهشهاى خود از صحبت داشتن ومانند آن ، وگوش بسيار است كه بر مىگرداند آنچه را مىشنود وحفظ نمىكند پس هر گاه كسى مبالغه كند در داشتن نفس بر تأمّل وتعلّم ومنع كند أو را بالكلّيّه از اشتغال به آن چه خواهش آن دارد مكدّر وملول گردد واقبال نكند بفهميدن أمور دقيقه ، وگوش برگرداند آنچه را بشنود از آنها وحفظ نكند پس مبالغه كردن بر دل در طلب تأمّل وتعلّم قطع كند فهم را وباعث اين شود كه بعد از آن ديگر فهم از أو زايل شود ، و « بدرستى كه از براي هر عضوى از بدن استراحتى است » بيان وتوضيح سابق