701
الجنود حصون الرّعيّة .
لشكرها قلعههاى رعيّتاند وحصارهايند از براي ايشان ، پس بر پادشاهان كه نگهبانان رعيّتاند نگاه داشتن لشكريان وتعمير ايشان ضرورست .
702
العادة طبع ثان .
عادت طبع دويمى است ، يعنى كارى را كه آدمي مكرّر كرد وبآن عادت كرد چنان راغب بآن مىشود كه گويا در أو طبعى بهم رسيده غير طبعى كه بر آن مخلوق شده كه آن طبع دويم أو را بآن كار مىدارد چنانكه طبعهاى خلقي منشأ كارها ميشوند ، ومراد به « طبع » خو وخصلت است ، پس آدمي بايد بقدر مقدور عادت بكارهاى خير كند كه ديگر بالطّبع مايل به آنها شود وترك نكند ، وهمچنين اجتناب كند از عادت بكار بد كه بعد از عادت ترك آن بر أو بسيار دشوار شود .
703
العدل فضيلة السّلطان .
عدل برترى پادشاه است يعنى برترى وفزونى مرتبه پادشاه بعدل مىشود پس هر پادشاه كه عدل أو بيشتر باشد أفضل وبلند مرتبهتر باشد وقبل از اين مذكور شد كه عدل كه در پادشاهان گويند ظاهر از آن مقابل ظلم است با دادرسى نمودن .
704
الأحزان سقم القلوب .
اندوهها بيمارى دلهاست ، وبا وجود اندوه دل متوجّه كار خود نتواند شد چنانكه گويا بيمار است ، ومراد به « دل » يا معنى ظاهر آن است بنا بر اين كه محلّ فكر وعلوم آن باشد ، يا نفس ناطقه اوّل تعلّق بآن گيرد ، ويا نفس ناطقه است باعتبار تعلّق أو اوّلا بدل چنانكه قبل از اين مذكور شد ، وغرض از اين فقره اين است كه آدمي بايد كه بخود راه اندوه از براي أمور باطله دنيويّه ندهد كه اندوه دل أو را بيمار گرداند واز ذكر وفكر در مهمّات باز دارد .
705
الخلف مثار الحروب .
ناسازگارى برانگيختن جنگهاست ، يعنى سبب آن شود ، پس بقدر مقدور بر