262
الّلسان ترجمان « 1 » الجنان .
زبان ترجمه كننده سخن دل است ، چون سخن دل را تا زبان بعبارت در نياورد نتوان فهميد پس گويا بلغتى است كه مردم عارف بآن نيستند وزبان بمنزله مترجم عارف بآن است واز براي ايشان بلغت ايشان ترجمه ميكند ، واين فقره نيز تأكيد فقره سابق است وغرض اين است كه زبان بايد كه نگويد مگر آنچه اعتقادي دل باشد .
263
الانسان عبد الاحسان .
آدمي بنده احسان است از هر كه احسان ديد بمنزله بنده أو گردد .
264
الانصاف عنوان النّبل .
انصاف يعنى عدل واين كه كسى حقّ كسى را از براي خود يا ديگرى نخواهد عنوان نبل است ، و « عنوان » بضمّ عين وكسر آن بمعنى سر سخن چيزى ودليل ونشان أو هر دو آمده و « نبل » بضمّ نون وسكون باء بمعنى هوشيارى ونجابت هر دو آمده ، وهر يك در اين عبارت مراد مىتواند بود .
265
الصّدق أخو العدل .
راستگوئى برادر عدل است ، باعتبار اين كه منشأ هر دو امانت است زيرا كه « امين » حقّ هر كسى را از براي أو خواهد از براي خود يا ديگرى نخواهد ، واين « عدل » است ، وخلاف واقع نگويد زيرا كه آن خيانت زبان است چنانكه قبل از اين مذكور شد .
266
الهوى عدوّ العقل .
خواهش دشمن عقل است ، زيرا كه خواهش بسيار بچيزى چند تعلّق مىگيرد كه عقل آنرا باعتبار حرمت آن شرعا يا مفسده ديگر قبيح ميداند ومانع از آن مىشود پس بآن اعتبار با عقل دشمن است .
هامش
( 1 ) « ترجمان » بضم تاء نيز درست است .