زيانى نباشد .
157
العدل إنصاف .
عدالت انصاف است ، يعنى اين كه كسى خود را برابر داند با ديگران در اين كه حقّ خود را چنانكه از براي خود مىخواهد حقّ ديگران را هم از براي ايشان خواهد ودر پى بردن حقّ كسى نباشد خواه حقّ مالي باشد وخواه غير مالي ، وهمچنين ميانه هر دو كس چنين حكم كند وسلوك نمايد ، واطلاق « انصاف » بر اين معنى باعتبار آنست كه هر كه چنين باشد خود را با هر كه بسنجد انصاف كرده يعنى خود را يك نصف قرار داده وأو را يك نصف ، وهمچنين هر دو كس را كه با هم بسنجد هر يك را نصفى قرار داده وخود را بر ديگرى ترجيح نداده وهمچنين شخصي را بر شخصي .
158
القناعة عفاف .
قناعت پارسائى است يعنى سبب آن شود ، زيرا كه هر كه بداده حق تعالى وحلال أو قناعت كند وبسازد از پى حرام نخواهد رفت واين أصل عفّت وپارسائى است .
159
المستسلم موقّى .
أطاعت وانقياد كننده خدا نگاه داشته شده است يعنى از مهالك اخروى وآلام واحزان موافق آن سرا .
160
المحترس ملقّى .
حراست كننده يعنى نگاهدارى كننده خود از تعب ومشقّت فرمانبردارى وطاعت يا ترك جهاد از بيم آفات آن فرستاده شده است سوى أو يعنى فرستاده مىشود بسوى أو آفات وشرور دنيوي واخروى وحسرت ابدى وندامت سرمدي ، اين بنا بر اين است كه « ملقّى » بضمّ ميم وفتح لام وتشديد قاف خوانده شود ، وممكن