گره بستهْ دنيا وطفل آن دنى است * بگويش كه چيزى در آن بسته نيست
* * *
يك شب آتش در نيستانى فتاد * سوخت چون عشقى كه بر جانى فتاد
شعله چون مشغول كار خويش شد * هر نئى شمع مزار خويش شد
شعلهسان آتش زبانى زان گروه * با دلى پر از شكايت كوه كوه
نى به آتش گفت كاين آشوب چيست * مر تو را زين سوختن مطلوب چيست
گفت آتش بي سبب نفروختم * دعوى بي معنيت را سوختم
زان كه مىگفتى نى أم با صد نمود * همچنان در بند خود بودى كه بود
با چنين دعوى چرا اى كم عيار * برگ خود مىساختى هر نوبهار
همچو نى مجذوب برگ خود مساز * چون حريفان زبانى كج مباز
مرد را دردى اگر باشد خوش است * درد بي دردى علاجش آتش است
* * *
خانقاهى كه به خرجش نكند دخل وفا * صرفهء وقف در آن است كه ميخانه شود