اما تأويل داستان « يوسف » كه خداوند به او نيمى از زيبائى آدم را داده بود ، چگونه برادرانش او را نشناختند ؟ در پاسخ مىگوييم : آيا او اصلا فرقى نكرده بود ؟
برادرانش او را در حالى كه كودك بود رها كرده بودند و در حالى كه بزرگ شده بود ، او را ديدند و وى را در حالى رها و دفع نمودند كه اسير و ذليل بود و در حالى او را مشاهده كردند كه عزيز مصر گشته بود . انسان به كمتر از اين مدت نيز حالات و خلقتش تغيير مىكند و چهرهاش عوض مىشود ، پس در اين خبر هيچ تناقضى وجود ندارد .
( 1 ) افزون بر اين ، خداوند متعال گاهى بنا به مصالحى كسى يا چيزى را مشتبه مىكند كه اجمالا او را بشناسند ، ولى به طور تفصيل نه ، و احتمال دارد اينكه در قرآن آمده :
وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ
« 1 » يعنى او را مىشناختند ولى انكار مىكردند .
اما در بارهء كشته يا به صليب كشيده شدن ، حضرت عيسى - عليه السّلام - رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - فرمود : كسى را با عيسى - عليه السّلام - اشتباه گرفتند و او را به جاى آن حضرت به صليب كشيدند و خيال كردند حضرت عيسى - عليه السّلام - را به قتل رساندند . و جمع ميان خبر كشته شدن عيسى - عليه السّلام - و خبر پيامبر از او ممكن است .
و اينكه آنان به طور متواتر نقل كردند كه عيسى - عليه السّلام - را كشتند و قرآن هم خبر داده است آن كسى كه آنان خيال كردند عيسى - عليه السّلام - است ، او عيسى نبود بلكه بر آنان مشتبه شد و اينجا تناقض دو سخن از بين مىرود . افزون بر اين ، خبر مسيحيان به چهار نفر بر مىگردد كه آنان معصوم نيستند .
اما فرمايش پيامبر كه گفته است : « در ميان زنان شما چهار نبى هست » ، با آيهء :
وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلَّا رِجالًا نُوحِي إِلَيْهِمْ
« 2 » ، تناقض ندارد ؛ زيرا « نبى » غير از « رسول » است ، پس اين امكان وجود دارد كه در ميان زنان « نبى » باشد .
هامش
( 1 ) يعنى : « آنان او را نمىشناختند » ، ( سورهء يوسف ، آيهء 58 ) .
( 2 ) سورهء يوسف ، آيهء 109 .