بپرس .
پس او گفت : نام من عبد الرحمن است .
حضرت سه بار فرمود : به خداى كعبه سوگند ! او عبد الرحمن است .
بشير مىگويد : وقتى كه ابو مسلم خراسانى آمد ، نزد او رفتم ، ديدم همان است كه بر ما وارد شد .
جاسوس منصور در ميان اهل بيت ( ع )
( 1 ) 38 - مهاجر بن عمّار خزاعى مىگويد : منصور دوانيقى مرا با مال زيادى به مدينه فرستاد و دستور داد كه خودم را به اين خاندان بچسبانم و سخنان آنها را حفظ نمايم ( جاسوسى كنم ) . سپس مىگويد : ( آمدم ) در يك گوشهء مسجد و رو به قبله مىنشستم و شب و روز ، هنگام نماز آنجا بودم . و به كسانى كه اطراف قبر بودند ، پولها را دادم تا به جوان و پيرى از اولاد امام حسن - عليه السّلام - رسيدم و با آنها الفت گرفتم .
هر وقت به امام صادق - عليه السّلام - نزديك مىشدم ، مرا ملاطفت مىنمود و گرامى مىداشت تا اينكه روزى از روزها - بعد از اينكه از اولاد امام حسن به آنچه مىخواستم رسيدم - به امام صادق - عليه السّلام - نزديك شدم و او در حال نماز بود .
نمازش كه تمام شد ، رو به من كرد و فرمود : بيا اى مهاجر - در حالى كه اصلا من اسم و كنيهام را به كسى نگفته بودم - و فرمود : به سرورت بگو : جعفر به تو مىگويد : اهل بيت تو به غير از اين كار ، بيشتر به تو محتاج هستند . نزد مردم جوان و نيازمند مىآيى و به آنها نيرنگ مىزنى ، شايد يكى از آنها چيزى بگويد كه باعث ريختن خونش شود ، اگر نيكى و صله نمايى و به آنان برسى و غنى سازى ، به آن محتاجتر هستند از آنچه كه مىخواهى .
مهاجر مىگويد : وقتى كه نزد منصور دوانيقى آمدم ، گفتم : از نزد ساحرى مىآيم ! و او اين گونه گفت .
منصور گفت : به خدا سوگند ! راست گفته است آنان به غير از اين ، نيازمندتر