طلاق داده بود . از مطّلعين شيعه مسأله را پرسيد و آنان گفتند : اشكال ندارد . اما همسرش گفت : راضى نمىشوم مگر اينكه از امام صادق - عليه السّلام - بپرسى . و اين هنگامى بود كه امام - عليه السّلام - به دستور ابو العباس ، خليفه عباسى ، در حيره بسر مىبرد .
گويد : به حيره رفتم ولى نتوانستم با آن حضرت سخنى بگويم ؛ چون خليفه از ورود مردم به خدمت امام صادق - عليه السّلام - منع كرده بود . فكر مىكردم كه چگونه او را ملاقات كنم تا اينكه مردى روستايى را ديدم كه لباس پشمى در بردارد و خيار مىفروشد . گفتم : همهء اين خيارها را به چند مىفروشى ؟
گفت : به يك درهم . يك درهم را به او دادم و گفتم لباست را نيز به من بده .
آنگاه لباسش را گرفتم و پوشيدم و صدا كردم : چه كسى خيار مىخرد ؟ تا اينكه به خانهء آن حضرت ، نزديك شدم . و غلامى را ديدم كه از طرف او آمد و گفت : اى صاحب خيار ! وقتى نزديك آن حضرت رفتم ، فرمود : چه چارهء خوبى كردى ، چه نيازى دارى ؟
گفتم : من مبتلا شدم و زنم را يك دفعه سه طلاقه نمودهام . از شيعيان پرسيدم گفتند : اشكال ندارد . ولى همسرم گفت : راضى نمىشوم مگر اينكه از امام صادق بپرسى .
حضرت فرمود : به سوى خانوادهات برگرد كه هيچ اشكالى بر تو نيست « 1 » .
خبر شهادت زيد بن على
( 1 ) 34 - بحر خيّاط مىگويد : با فطر بن خليفه نشسته بودم كه ابن ملاح آمد و نشست و به من نگاه كرد . فطر گفت : نترس ! اگر مىخواهى سخن بگو .
ابن ملاح گفت : خبر دهم تو را به چيز عجيبى كه از ابن بكريه « 2 » ( يعنى امام
هامش
( 1 ) وسائل الشيعه : 15 / 319 ، حديث 19 .
( 2 ) چون مادر آن حضرت ، « فاطمه » دختر قاسم و نوهء محمّد بن ابى بكر بود ، ازين رو به آن حضرت ، ابن بكريه نيز گفته مىشد .