حضرت فرمود : اگر مىخواهى خودت بپرس و اگر دوست دارى من بگويم كه براى چه آمدهاى .
گفتم : شما بفرماييد .
فرمود : تو آمدهاى تا بپرسى از چشمهاى كه در يك طرف آن ، مردار است ، آيا مىشود از آن وضو گرفت يا نه ؟
گفتم : بلى .
فرمود : از طرف ديگر مىتوانى وضو بگيرى مگر اينكه بوى بد ، بر آب غلبه كرده و آن را بد بو كرده باشد . و همچنين آمدهاى تا از آب راكد چاه بپرسى ، اگر تغيير نكرده باشد و بوى بد بر آن غالب نگشته از آن وضو بگير . و اگر زيادى آب غالب شد ، آن آب ، پاك است .
گفتم : تغيير چيست ؟
فرمود : آن ، زردى است « 1 » .
ابو مسلم خراسانى در خدمت امام صادق ( ع )
( 1 ) 37 - بشير نبّال مىگويد : نزد امام صادق - عليه السّلام - بودم كه مردى اذن ورود خواست و حضرت اجازهء ورود داد . او آمد و نشست . حضرت فرمود : اين لباسهاى تو ، چقدر پاك و نرم است ! آن مرد گفت : آن از لباسهاى منطقهء ماست . بعد گفت : هديهاى آوردهام . در اين هنگام ، غلامى وارد شد و بقچهء لباسى با خود داشت . پس آن را آورد و بر زمين نهاد . آن مرد مدتى سخن گفت و سپس برخاست و رفت . حضرت فرمود : اگر وقتش برسد و وصفش صحيح باشد ، او صاحب پرچمهاى سياه از خراسان است كه صداى سلاح آنان به گوش مىرسد .
سپس به غلامى كه بالاى سرش ايستاده بود ، فرمود : دنبال او برو و نامش را
هامش
( 1 ) وسائل الشيعه : 1 / 119 ، حديث 11 .