صادق - عليه السّلام - ) ديدهام . فطر پرسيد : آن چيست ؟
گفت : با آن حضرت تنها نشسته و سخن مىگفتيم كه متفكرانه دستش را به ديوار مسجد زد و آيهء استرجاع را به زبان راند .
گفتم : چه شده است ؟
فرمود : هم اكنون عمويم زيد كشته شد . آنگاه برخاست و رفت .
فرمايش ايشان را در همان ساعت و همان ماه نوشتم . بعد كه به عراق آمدم در راه به سوارهاى بر خوردم كه گفت : زيد بن على در فلان روز و فلان ماه و فلان ساعت ، كشته شد . و مطابق بود با آنچه ابو عبد اللَّه - عليه السّلام - فرموده بود . در اين هنگام فطر بن خليفه گفت : نزد آن مرد ( امام صادق - عليه السّلام - ) علم ، متراكم شده است « 1 » .
امام صادق ( ع ) و رفع اندوه از ياران
( 1 ) 35 - ابراهيم بن عبد الحميد مىگويد : از مكه پارچهء بردى را خريدم و با خود عهد بستم كه آن را از ملك خود خارج نكنم تا كفنم باشد . پس به عرفه رفتم و براى موقف آنجا ماندم ، سپس به سوى مزدلفه آمدم . و براى نماز برخاستم و آنها را پيچيدم و رفتم تا وضو بگيرم ، وقتى كه برگشتم ، آنها را نديدم لذا خيلى اندوهگين شدم .
صبح كه شد با مردم به منى آمدم . شخصى از طرف امام صادق - عليه السّلام - آمد و گفت : امام صادق - عليه السّلام - تو را مىخواهد . با سرعت رفتم و به او سلام كردم . فرمود : مىخواهى به تو پارچهء بردى بدهيم كه كفنت باشد ، پس به غلامش دستور داد و او پارچهء بردى را آورد و حضرت فرمود : بگير آن را .
پاسخ امام صادق ( ع ) به دو سؤال شرعى
( 2 ) 36 - شهاب بن عبد ربه مىگويد : خدمت امام صادق - عليه السّلام - آمدم ،
هامش
( 1 ) بحار الانوار : 47 / 108 ، حديث 140 .