كافر و ستمكارى كه اصلا به خدا و پيامبرش ايمان ندارد و بخاطر ترس از شمشير ، او و بنى اميّه ظاهرا اسلام را پذيرفتهاند ؟ و اگر براى بنى اميّه جز يك پير زن دندان افتاده ، باقى نمىماند ، باز به دين ستم مىكردند و آن را كج مىنمودند ، اين سخن رسول خداست كه اين گونه فرموده ( و خبر داده ) است .
( 1 ) بعد از آن چهار هزار سپاهى را به فرماندهى شخصى از كنده به سوى معاويه فرستاد و دستور داد كه در « انبار » اردو بزند و كارى نكند تا فرمان او برسد . وقتى كه به انبار روانه شد و آنجا فرود آمد . معاويه فهميد و شخصى را به طرف او فرستاد و در نامهاى براى او نوشت : اگر به سوى من بيايى در بعضى از استانهاى شام و جزيره « 1 » ، تو را والى مىكنم بدون اينكه زحمتى براى تو باشد . و پنچ هزار درهم نيز فرستاد . كندى آن دشمن خدا ، پولها را گرفت و از امام حسن - عليه السّلام - برگشت و با دويست مرد از خواص و خاندانش ، به سوى معاويه رفت .
وقتى اين خبر به امام حسن - عليه السّلام - رسيد ، برخاست و خطبه خواند و فرمود : اين شخص كندى است كه به سوى معاويه رفت و به من و شما مكر نمود .
من بارها گفتم كه شما وفايى نداريد . و بندهء دنيا هستيد . اما باز من مردى ديگر را به جاى او مىفرستم و مىدانم كه او نيز مثل رفيق خود ، رفتار مىكند و در مورد من و شما از خدا نخواهد ترسيد .
امام - عليه السّلام - باز مردى از مراد را با چهار هزار سپاه فرستاد و در مقابل مردم ، به طرف او رفت و بر او تأكيد كرد و فرمود : او نيز مانند مرد كندى خيانت خواهد كرد . آن مرد قسمهايى را - كه كوهها تاب مقاومت آن را نداشت - خورد كه خيانت نمىكند ، ولى امام حسن - عليه السّلام - فرمود : او مكر خواهد كرد .
او نيز وقتى كه به انبار رسيد ، باز معاويه مانند سابق ، شخصى را به سوى او فرستاد و نامهاى مانند نامهء قبلى نوشت و پنج هزار درهم فرستاد و گفت : هر كدام از شهرهاى شام و جزيره را بخواهى به تو مىدهم . اين فرماندهء امام حسن - عليه السّلام -
هامش
( 1 ) شمال عراق را جزيره مىگفتند .