داد و مال فراوانى به من بخشيد و مرا به سوى جوانى راهنمايى كرد . نزد او از فضائل و مناقب على - عليه السّلام - گفتم ، او نيز مرا بر استرى سوار كرد و مال فراوانى بخشيد .
سپس گفت : برخيز تا برادرم را كه دشمن على - عليه السّلام - است به تو نشان دهم . به سوى مسجد آمديم و كنار دشمن على - عليه السّلام - كه عمامهاى بر سر داشت ، در صف نماز نشستم . وقتى كه ركوع كرد و به سجده رفت ، عمامه از سرش افتاد ، ديدم كه سر او مانند سر خوك است . از نماز كه فارغ شد ، پرسيدم : چرا سر تو اين گونه است ؟
گفت : تو رفيق برادرم هستى ؟
گفتم : آرى . گريست و گفت : من مؤذن بودم ، وقتى كه صبح مىشد هزار مرتبه على - عليه السّلام - را لعن مىكردم ! ! و روز جمعه كه شد چهار هزار مرتبه او را لعن كردم ! ! و از مسجد برگشتم و خوابيدم . و در خواب ديدم كه قيامت برپا شده و محمّد ، على ، حسن و حسين - عليهم السّلام - مردم را سيراب مىكنند . رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - رو به من گفت : تو چه كارى دارى ، لعنت خدا بر تو باد ! على را لعنت مىكنى و به صورتم آب دهان انداخت و فرمود : خدا آنچه را كه از نعمت به تو داده ، تغيير دهد . بعد متوجه شدم و ديدم كه سر و صورتم اين گونه است كه مىبينى « 1 » .
مرتفع شدن ناراحتى رسول خدا ( ص ) توسط على ( ع )
( 1 ) 18 - سعد باهلى مىگويد : رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - تب كرده بود ، من و على - عليه السّلام - به ملاقات پيامبر رفتيم ، رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - فرمود :
ام ملدم « 2 » ، آزارم مىدهد . آنگاه على - عليه السّلام - دست راستش را بيرون آورد و
هامش
( 1 ) ارشاد مفيد ، ص 427 .
( 2 ) نام تبى است .