آن مرد گفت : يا امير المؤمنين ! سرقت من به حدّ نصاب هم رسيده است . وقتى او سه بار اقرار نمود ، حضرت ( حدّ سرقت را جارى نمود و ) دست او را قطع كرد .
آن مرد ، دست قطع شده خود را گرفت و رفت و در راه مىگفت : دست مرا امير مؤمنان و امام المتقين و قائد الغر المحجلين و يعسوب الدين و سيّد الوصيين ، بريده است . و پيوسته حضرت را مدح و ثنا مىگفت .
امام حسن و امام حسين - عليهما السّلام - در راه به او برخوردند و اين كلمات را از او شنيدند . خدمت پدرشان آمدند و گفتند : مرد سياهپوستى را در راه ديديم كه تو را مدح و ثنا مىكرد .
حضرت ، شخصى را دنبال او فرستاد تا او را به حضورش حاضر سازند . به او فرمود : من دست راست تو را بريدهام و تو مرا مدح و ثنا مىكنى ؟ ! آن مرد گفت : اى امير مؤمنان ! تو مرا پاك ساختى و محبت تو با گوشت ، خون و استخوان من مخلوط شده است اگر مرا قطعه - قطعه كنى باز محبت تو از قلبم خارج نمىشود . على - عليه السّلام - به او دعا كرد و دست بريدهشدهء او را سر جايش گذاشت كه صحيح و سالم ، مانند اوّل شد « 1 » .
خاكسپارى سلمان فارسى توسط على ( ع )
( 1 ) 16 - روايت شده است كه روزى صبح هنگام ، على - عليه السّلام - در مدينه وارد مسجد شد و فرمود : شب گذشته رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - را در خواب ديدم كه به من فرمود : سلمان ، وفات كرد . و به من سفارش كرد كه غسل ، تكفين ، نماز و تدفين او را بر عهده بگيرم و من نيز بخاطر اين ، به مدائن مىروم .
عمر گفت : كفن را از بيت المال بردار .
حضرت فرمود : اين آماده و مفروغ عنه است .
سپس على - عليه السّلام - به سوى مدائن رفت و مردم تا پشت مدينه او را بدرقه
هامش
( 1 ) مستدرك الوسائل : 18 / 151 ، حديث 11 .