كردند و او روانه شد و مردم هم مراجعت كردند . قبل از ظهر همان روز نيز برگشت و فرمود : او را دفن كردم . اكثر مردم باور نكردند تا اينكه بعد از مدتى ، نامهاى از مدائن رسيد كه در آن نوشته بود : « سلمان در فلان شب وفات كرد و عربى آمد و او را غسل داد و كفن كرد و بر او نماز خواند و دفنش نمود و برگشت » . همه از اين قضيه شگفت زده شدند « 1 » .
عاقبت دشمنان على ( ع )
( 1 ) 17 - سليمان اعمش در ضمن خبر طولانى مىگويد : شبى منصور دوانيقى به دنبال من فرستاد و مرا احضار كرد . با خود گفتم : او دعوت مىكند كه از مناقب على - عليه السّلام - بپرسد و من مىگويم و او هم مرا خواهد كشت . پس وصيت خود را نوشتم و كفن پوشيدم و به حضورش رفتم .
منصور گفت : نزديك بيا . نزديك شدم كه بوى حنوط را فهميد و گفت : يا مرا تصديق مىكنى يا تو را مىكشم .
گفتم : اين طور و اين طور است . منصور به زانو نشست و گفت : « لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلى العظيم » از من بشنو . از بنى مروان فرار مىكردم و شهرها را مىگشتم و با گفتن فضائل و مناقب على - عليه السّلام - به مردم ، نزديكى مىجستم تا اينكه به يكى از شهرهاى شام وارد شدم و به مسجدى رفتم و لباسى كهنه در برداشتم .
وقتى كه امام جماعت ، سلام نماز را داد ، دو كودك نزد او آمدند . امام جماعت گفت : آفرين به شما ! و به كسى كه شما را به نام آن دو ناميد . جريان را از او پرسيدم . پس گفته شد كه در اين شهر غير از او كسى على - عليه السّلام - را دوست نمىدارد . و آن دو كودك را به نام حسن و حسين ناميده است . با شادى برخاستم و مقدارى از فضائل على - عليه السّلام - را براى او نقل كردم . به من خلعت
هامش
( 1 ) بحار الانوار : 22 / 368 ، حديث 7 .