وزير متوكل به او گفت : اين خوب نيست . قبل از اينكه اين خبر در شهر پخش شود ، دستور بده تا امام از آنجا خارج شود .
متوكل گفت : اى ابو الحسن ! ما نمىخواستيم به تو آسيبى برسد . و يقين داشتيم كه تو راست مىگويى . اكنون دوست داريم كه تو بالا بيايى . حضرت برخاست و به طرف نردبان آمد . و شيرها دنبال او بودند و خودشان را به لباس امام مىماليدند .
وقتى كه امام پايش را به اولين پله نهاد ، سرش را برگرداند و اشاره كرد كه بر گردند . همهء شيرها نيز برگشتند . حضرت بالا آمد و فرمود : هر كس گمان مىكند فرزند فاطمه - سلام اللَّه عليها - است ، برود و در آنجا بنشيند .
متوكل رو به آن زن كرد و گفت : برو پايين .
زن گفت : به خدا قسم دروغ گفتم . من دختر فلانى هستم احتياج وادارم كرد تا چنين ادعايى بكنم .
متوكل گفت : او را ميان درندگان بيندازيد . مادر متوكل واسطه شد و نگذاشت او را پيش شيران بيندازند « 1 » .
داروى شفابخش امام ( ع )
( 1 ) 11 - محمّد بن على روايت مىكند كه : زيد بن على گفت : مريض شدم و هنگام شب ، پزشك بالاى سرم آمد و دارويى را به من سفارش كرد و گفت : هر روز فلان مقدار از آن را بخور . چون شب بود ، نتوانستم آن دارو را به دست آورم و به محض اينكه پزشك از در خارج شد ، خادم امام على النقى - عليه السّلام - وارد شد و كيسهاى داشت كه همان دارو را آورده بود . به من گفت : امام - عليه السّلام - به تو سلام رساند و فرمود : روزى فلان مقدار از اين دارو را بخور .
زيد مىگويد : من هم به دستور حضرت عمل كردم و خوب شدم « 2 » .
هامش
( 1 ) بحار : 50 / 149 ، حديث 35 .
( 2 ) بحار : 50 / 150 ، حديث 26 .